تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
گوشت نحیفی
به میخ پیشخوان قصابی
عابران دست می کشند :
ـ "مانده است."


نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 22 اردیبهشت1391 | موضوع:
 
دختران
با گلوله ای درشکم
به دنیا می آیند
انگار نطفه شان
در جنگ
بسته می شود.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 22 اردیبهشت1391 | موضوع:
 

به نبض  کبودِ رگ
جنگجویان تکیده مجروح
با شره های پراکنده خون
پیاده عقب گرد می کنند
و از بازوی چپم
بالا می روند .
پوتین سربازان
به سینه نمی رسد.
مفهوم ذهنی فاتح شدن
به عینیت یک بدن
شکست می خورد
گُردان، در رگ می پاشد
جراحت سربازان
خون می دهد
و معبرهای بسته تن
به قانون دوار عروق
گیج می خورند

نوشته شده توسط هانیه بختیار در جمعه 22 اردیبهشت1391 | موضوع:
 

كافكا در پراگ
"سگ اندلسي" را
مسخ كرد
قلاده اش را بيرون كشيد
از پلان هاي بونوئل.
سگ از نگاتيو
به قلم دان پريد؛
لاي ورق هاي كافكا
در چمدانِ هدايت
از پاريس به تهران آمد
و در ورامين گم شد
پوزه مي كشيد:
" من سگ ولگرد نيستم
سگ اندلسي بونوئلم".
"عزاداران بيل"از خيابان گذشتند
سگ،
پاي "ساعدي" را دندان زد
مسخ، هاري بود؛
از دهان قصه گو
به حيوان نشت مي كرد.
" من
گاو مشت-حسنم".
سگ اندلسي
در ورامين مُرد.
سگ ولگرد
تن هدايت را
تا پاريس بو كشيد
و كافكا
پنجره را باز كرد
حشره
به ماه پريد.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 23 فروردین1391 | موضوع:
 

مهره ها را
از ستون فقرات
روي ميز ريختم
و خميده باختم.
طناب پاره نخاع
هيچ دردي را
به گردن نمي گرفت.
نرم تن شدم
به هيأت يك گوش ماهي منزوي
به ماسه افتادم.
آب از من گذشت
تور از من گذشت
در كافه تاريك
پختم
و به دهان برندهء شهر
خوب آمدم.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 23 فروردین1391 | موضوع:
 

من اسلحه را شستم
مثل ميوه ها
قبل از اينكه به دهان بگذارم

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 23 فروردین1391 | موضوع:
 
پنجره هاي آستيگمات
خطوط را حل مي كنند
خيابان از جدول
به خط عابر مي پرد
عابر
از شماره يك طبقه
به خيابان...
نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 فروردین1391 | موضوع:
 
رگ تلخی نکن

خون!

بچرخ

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 فروردین1391 | موضوع:
 

عقربه ساعت فكسني هستم.

مدارِ تخت را مي چرخم

تمام روز خواب مي مانم

تمام شب روي شش شماره درجا مي زنم

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 6 اسفند1390 | موضوع:
 
شكل سفيد سقوطت
خط بسته اي در حاشيه بود
كه حدود در هم تو را
به دو بُعد پياده رو
مسطح مي كرد
نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 6 اسفند1390 | موضوع: