هفت روز در را ببند.    ببند و تنبوره بزن
من "زار" گرفته ام    زار گريسته ام به جنوب  
جنوبِ ساعت ها
جنوبِ ملحفه ها
جنوبِ مِيل ها    جنوبِ خواب هاي زنگ دار.  
باد كه مي آمد من ديدمش. 
زنگ بود كه گوشم را مي زد 
موها را مي كشيد به دندان    خون مي انداخت
من زار گرفته ام   اين را زاري مي گويد
هوا افتاده است توي سرم 
زبان گم كرده ام
مثل آخرين جاشوي غرق شده
كه تهِ دريا، عاشيقلار بخوانَد. 
معشوق كه نبودي تو، بيا بابا باش   
"بابا زار" ي كن. 
يخ بريز روي تنم    آتشِ جنوب در من است. 
من را ببند به خودم    
ببند و بخوان
" یا شیخ شنگر رضو
انما وفو ، انما رضو
یا شیخ شنگر رضونی" 
يا شيخ شنگر رضوني
...
ماهيگيران از دريا فلس هاي پوسيده مي آورند
من از پوست مي ريزم  
دست هايم مي چرخد در هوا چيزي بگيرد،
مي اُفتم
مني كه مدام از خودم مي اُفتم...
" يا بابازار وفو
يا بابازار وفو"
من "زار" گرفته ام. 
اين را زاري مي گويد

* زار : روان پریشی و جنون که سواحل نشینان جنوب باور دارند باد از دریا می آورد