تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
زنی که شیر

                 می چکد از پستان هایش

و رد ناف پیرهن را

                خیس می کند .

 

زنی که یائسه نیست

زنی که  آب می دهد

                                  شکوفه های دامن باد برده اش را

                                                                با عصاره سرخ انار تنش

زنی که این روز ها

                      مدام من را

                                         یاد باهار می اندازد .

                                                                              ۵ آپریل ۲۰۰۸

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 17 فروردین1387 | موضوع:
 
تازگی ها دوست دارم با صدای رادیو بخوابم . دلم می خواهد فکر کنم وقتی در خواب و بیداری ام ، آدم هایی که نمی بینمشان شاد و بیدارند . گوینده هایی که صدایشان رو انداز گرمی می شود و انگاری  از دنیای همه چیز خوب ها می آیند.  از لحن سر خوشانه اغراق شده شان خوشم می آید . .  درست مثل وقت های کودکی و  نوجوانی که شب ها  با صدای دور و تو در توی بزرگ تر ها که از پشت در اتاق تاریک ، خفه و بم ولی آرام بخش بود ، می خوابیدم و صبح با صدای خش خش دمپایی و استکان هایی که روی میز می خورد و بحثی که اول صبحی گرم می شد بیدار می شدم  . همان وقت ها که همیشه سرویس مدرسه مدام بوق میزد و من هنوز دلم می خواست بچسبم به بالشم .   آن روپوش آبی روشن  که از دیشب خشک نشده بود  و ناچار خیس خیس می پوشیدمش و بند کفش های بازی که توی خاک کوچه  کشیده می شد  و غر غر راننده سرویس مدرسه و باز هم خواب توی ماشینی که از هر طرفش سوز می آمد و صدای گرم رادیو که تنمان را و خواب سحری مان را گرم می کرد . گرم .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 15 فروردین1387 | موضوع:
 از سر بی حوصلگی
 (باران مانده به ظهر . ویرجینیا ، جاده لیسبرگ . ماشین آریا رفیقم )

من : بوی سیگارو دوست دارم . اما این روزا بیشتر می کشیا . اون وق سرطان می گیری می میری تو این تنهایی ام یه هفته طول میکشه جنازتو پیدا کنیم . اصن نمی فهمیم کجا افتادی .

آریا : بیشتر می کشم از وقتی که سرم تو اون تصادفه خورد به شیشه و بیهوش شدم . می دونی ؟ مُردم . مرگو دیدم . آمبولانسا رو دیدم . بذار بکشم زود تر تموم شه لعنتی  . نمی دونی چه حال خوبی بود مرگه.

من : خوب شد نمردیا . اگه می مردی من برمی گشتم ایران . یه دوست داشتم همین طوری مث تو سرش خورد به شیشه ماشین مُرد .

آریا : مُرد ؟

من : مُرد .

آریا : لعنتی . چرا مُرد ؟ بیا بکش بهتر می کنه .

من : مُرد دیگه . برا چی می موند . یکی می شد مث من و تو ، شاکی ، خسته . بذار بمیره اصن . نمی کشم . بوش بسه ، خوبه .

آریا : می گم بابام نمیره یه وق من بالا سرش نباشم ؟ تا آخرم دوس نداش بیام . راسی دستت چی شده ؟

من : بریده . می بینی ؟ دُرُس رو رگمه . هاها فک کردی رگمو زدم جوجه ؟

آریا : نه بابا این کاره نیستی . اما اگه می زدی من می رفتم ایران دیگه .

من : من اگه بفهمم مریضی خفن گرفتم شک نکن خودمو ریمُو می کنم .

آریا : منم پایه ام .

من : من اگه خواستم ریمُو کنم مث " صادق خان " با اقتدار خودمو نیست می کنم . درز پنجره ها رو می بندم . با حوصله ، آروم ، آگاه . بعدشم دراز می کشم کف آشپزخونه . عین صادق خان

آریا : من خودمو از بلندی میندازم تو دریا . چون هم ار پرت شدن می ترسم هم خفه شدن . می خوام دم آخری هر دو تا شو تا مغز استخونم بالا بکشم ... بکش ، این نیکوتین بهتر می کنه .

من : نمی کشم . بوش بسه . تشنمه . این cokeنصفه از کی تو ماشینته ؟ رنگش چرا اینجوریه .

آریا : بابا مال چهار روز پیشه . بخور خوبه . فقط گرمه . راستی جریان اون خود کشی دسته جمعیه رو شنیده بودی تو اکباتان ؟ دسته جمعی ام باحاله . فک می کنی این جا از رفقا کیا پایه باشن ؟ همین جور برا خنده . بذار بخندیم .

من : مم . سیاوش پایه اس . علی که اصلن ، اون خیلی امیدواره ، حالش خوبه . ها ها . اون اصلن . خدا رو شکر که اصلن . ایمان چی ؟

آریا : ایمانم چشاش برق داره . اما ازوناس که مخشو کار بگیری میاد وسط . امید داره اما میشه روش کار کرد .

من : هه . دیوونه . اصن چی شد حرف دراز شد تا اینجا جنازش؟ حرف بهتر نداشتیم ؟ تقصیر سیگار تو شد .

آریا : دیوونه . تقصیر دوست تو شد که مرده بود . گم شدیم تو جاده اصن . نمی دونی این exit  کجا میره ؟ دور شدیم از شهر . شمال و جنوبه اینجام که معلوم نیس . رسیدیم بالتیمور!

من :   نیگا کن به دماوند برو تجریش . ها ها . 

آریا : الان پر ماهی قرمز و سبزس تجریش . اون بازار قدیمش تو یوتیوب هست . بکش . نیکوتین خوبه برا الان .

من : نمی کشم . بوش خوبه . بسه . گفتی این cokeنصفه هه فقط چار روزه مونده ؟

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 28 اسفند1386 | موضوع:
 یک چروک هرز
فکر می کنم درخت شده ام . انگشت های پا ، ریشه های توی خاک مرطوب هستند و بدن باریکم تنه درختی کم جان . بازوهایم شاخه های کلفت تر و انگشت هایم سر شاخه های نازک ترد . برگ ها را تجسم می کنم . خیال می کنم ریختنشان چه حسی دارد . شکوفه زدنشان کجای پوسته ام را قلقلک می دهد . حرکت ریز حشرات و کرم های درختی را زیر پوستم می فهمم و مور مور می شوم . جای کله ام نمی دانم کجاست در تجسم درخت شدن .

همه این ها را وقتی بی خوابی به کله ام زده است تجسم می کنم . تجسمی که من نمی کنمش . خودش من را درخت می کند . خودش هر بلایی که بخواهد به سرم می آورد .

چند نیمه شب پیش باران می آمد . من روی ملحفه سفید تخت تبدیل به " رنگ " شدم . تمام جسم من  کلاژ رنگ و روغن  بود که زیر باران خیابان ذره ذره شسته می شد. من این شسته شدن و تحلیل رفتن را حس می کردم . رنگ هایی که با آب باران قطره قطره از من می ریختند و توی چاک سنگفرش های خیابان  فرو می رفتند  و مارپیچ روان می شدند  .

یا "درد" می شوم . بی خوابی فرمان می دهد که جسم من تبدیل به مفهوم " درد " بی جسم شود . مغز من قدرت را از من می گیرد . همه چیز خود به خود  و پر سرعت جلو می رود . نمی دانم مغز و حس و بدن با هم چه کار می کنند که تن سلولی من تبدیل به یک حس بی جسم می شود و نقشش را آن قدر ماهر بازی می کند که می ترساندم .  "درد" بودن از درخت و رنگ و ابر بودن سخت تر است . "درد"ی که توی بدن و قلب دیگران سر می خورد ، پیچیده است . نمی توانم جلوی هوسرانی و هرزه گری های مغزم را بگیرم . مثل یک شعده باز بی رحم ، من را به هر مفهوم عینی و ذهنی که عشقش بکشد تبدیل می کند . با من بازی می کند ، اذیتم می کند و گاهی هم آن قدر سرمست که می خواهم برای همیشه توی جادویش بمانم . مثل همان وقت ها که باد خنک می شوم یا باران توی جنگل یا یک تکه سنگ وسط رودخانه آرام .

امشب هم بلای بدی سرم آورد . بی خوابی ام را که می بیند  شهوت ران می شود . تا خود صبح مغز چروک وحشی ام ترانه"ادیت پیاف " را مثل یک نوار تمام نشدنی توی سرم کوبید . آن هم فقط یک واژه اش را : " پادام پادام پادم " . " پادام پادام پادام " . " پادام پادام پادام " ..و مقداری هم رقص زوربای یونانی کرد  .

گاهی دلم می خواهد این دو نیمکره اسفنجی چروک را از سرم بیرون بیاورم و خوب بشورمشان . بین همه حفره ها و پیچ و خم و لایه های چروکش را تمیز کنم تا این چرکابه چندین ساله بیرون بریزد .

 

و چند پ.نون بی ربط :

۱: پول "سنتوری " مهرجویی عزیز را به حسابش واریز کنید . خواهش می کنم .

۲ : از "رضا " که به خاطر من رفته است توی زعفرانیه قدم زده و ترانه " زمستان است " شجریان گوش داده  هزار تا ممنون .

۳ : از "بهزاد باشو  " ی خوب که شعر های براهنی را برایم فرستاد  باز هم هزار تا ممنون

۴: از  "دنا" ، " کاوه " ، " مرتضی " ، " سعید  "  ،"مهدی س " ،  "نازنین " و " ریحانه " که همیشه از این راه دور به من زنگ می زنند و نمی گذارند تنهایی را بفهمم  هزار تای دیگر ممنون .

۵ : از " عطیه " که نمی گذارد خبر های بد را بفهمم و آهنگ ها و بلوتوث هایی که تلفنی برایم می گذارد و از" علیرضا " به خاطر همه کارهایی که برایم انجام داده و زحمت هایی که روی دوشش انداختم  و دلسوزی هایش  هزار تا هزار تا مرسی .

۶ : دلم برای بغل کردن و بوسیدن همه تان تنگ شده .

                                                                      هانی.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 18 اسفند1386 | موضوع:
 نیمه کاره ها
نیمه کاره ها

خب من از بازی ها وبلاگی خوشم می آید . بیشتر می خوانمشان تا بنویسم . بازی " وطن" را که ننوشتم و فقط خواندم همه را . نوشتنش برایم سخت بود .

اما این بازی کتاب های نیمه خوانده را می نویسم فقط به یک دلیل . آن هم به خاطر لیلی دوست است که من را دعوت کرده . برای خود خودش .

۱ :  " بیگانه " و " عادل ها " ی آلبر کامو را به نصف هم نرساندم . کلا روح موسیو کامو ما را نمی گیرد .

۲ : " جنس دوم " سیمون دوبووار هم را که آن قدر شروع کردم و ول کردم ، تن خانوم توی قبر لرزید .

۳ : من اعتراف می کنم که " کلیدر " دولت آبادی را هم دو جلدش را خواندم .  اهل توصیف خوانی نیستم .

۴ " " کاندید " ولتر هم بعدی است . این یکی را می خواستم تا آخر بخوانم ولی توی زمان گم شد .

۵ : " خدای چیزهای کوچک " آرونداتی روی را هم دوست نداشتم . همین .

۶ : " شبح اپرا" ی گاستون لورو هم نیمه کاره ماند . می دانید ؟ من اصلا این کاره نبودم .

۷ : " مسیح باز مصلوب " هم متاسفانه بله . دوستی برد و نیاورد .

 

پ . نون یک : تو رو خدا این  قدر توی سر " در جستجوی زمان از دست رفته " مارسل پروست نزنید . باید در جستجوی زمان از دست رفته بود تا فهمیدش .

پ.نون دو : همیشه در خواندن کتاب های خارجی یک اجبار من را تا آخر می کشاند . توی بهترین فیلم هایشان هم همین طورم . ایرانی ها را با لذت تر می خوانم .

پ . نون سه : کتاب های نیمه کاره همیشه کودنی و بی سوادی ام را به رخم می کشند . این که از درکشان عاجزم .

پ.نون چهار : من خیلی از کتاب های جدید فارسی بی خبر و دورم . این عذاب است . مخصوصا وقتی درباره شان توی وبلاگ هایتان می خوانم . کاش راهی بود.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 30 بهمن1386 | موضوع:
 لمس کردن لک می کند
لمس کردن عجیب است . مثل یاخته های گرم نامرئی که از سر انگشت ها و خطوط کف دست جدا می شود و روی پوسته دیگری سر می خورد . لمس کردن قشنگ تر از کلمه معنی می کند و خوب بلد است مهربان تر از حرف باشد . لمس کردن ماهر است و زیرک .

من گاهی دلم برای بغل کردن ، لمس عرق کرده دست دوست یا فشار بی پروای بازوی رفیقی تنگ می شود . آن قدر که این جا نمی شود نزدیک شد ، نمی شود حباب خلاء دور آدم ها را شکست ، لمس کرد  . من این جا هیچ وقت  چشم های کسی را از پشت نگرفته ام .

این جا چیزی درون آدم محتاط می شود . همه مواظبند تنهایی تو  ، لک نشود و تو هم باید . لمس کردن  لک می کند .

و این برای منی که دستم را به هر چیز محبوبی دراز می کنم سخت است . منی که به فراز و فرود های رنگ و روغن تابلوی نقاشی دست می کشم ، به انحنای ظریف مجسمه دست می کشم ، به دستنوشته جوهری دوستی یا خطوط کتابی محبوب دست می کشم ، به عکس ، به شمع ، به شعله دست می کشم و جای انگشت هایم همیشه روی آینه می ماند ، چطور می توانم تمام سهم لمس کردن آدم ها را با لبخند پرکنم ؟

تهران خوبی اش این است که وقتی شب آخرین تاکسی دود گرفته را سوار می شوی و به خانه می روی انگار از جنگ برگشته ای . روز ، تو را پر از حس خوب و بد می کند ، جذبه و انزجار ، عشق و تنفر ، امید و نا امیدی ، تحسین و فحش .

اینجا با همان حجمی که می روی بر میگردی . هر چه قدر هم تنفس مصنوعی به اطراف بدهی ضربان کندش رو به موت است . حالا می شود مثل من از رو نرفت و آن قدر تنفس و شوک داد که آهنگ ضربان ، دولا و پهنا برگردد . حالا همکارهایم من را هر روز می بوسند و و بعضی ها سلام فارسی می کنند .

اما من پر توقع تر از این حرف ها هستم . دلم آن درد دل کردن های بی تمام را می خواهد که به هم بچسبیم و دست های هم را فشار دهیم . با آن دلداری های مهربان به درد نخور الکی و این بازی که عادت شده بود ..و لک نمی کرد .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 11 بهمن1386 | موضوع:
 یک پسرخاله
از پنج سالگی ام چیزهایی یادم می آید که در مه غلیظ سال هایی که از آن وقت ها گذشته است مدام محو تر و کوتاه تر می شود . مثل سکانس های کوتاهی که سر و تهش را می زنند . چیزی که خوب یادم است دکه بستنی فروشی آقای " سرخابی" است . دکه کوچکی که به غیر از نوشابه شیشه ای و بستنی آلاسکای نارنجی چیزی نداشت .

پنج ساله ام . تنها جایی که اجازه دارم تنها بروم دکه آقای سرخابی است . آن هم نه تنهای تنها . با پسرخاله ام که پنج سالی از من بزرگ تر است و مدرسه می رود .  کسی نمی داند تا دکه آقای سرخابی چقدر اذیتم می کند  و می ترساندم . قسم خورده اگر به کسی بگویم که اشکم را در می آورد ، دیگر نمی آید بستنی بخریم . می گوید : " تو احمقی . پول شمردن بلد نیستی ، حتی بلد نیستی تا دکه سرخابی تنها بروی ، مثل من تند نمی دوی و دمپایی هایت از پایت در می روند  ، حتی اسم آقای سرخابی هم بلد نیستی و آن قدر خنگی که هی به آقای سرخابی می گویی آقای نارنجی ،  آقای نارنجی!"

به او محتاجم . می گذارم تمام راه من را بترساند ، مسخره کند ،  موهایم را بکشد و بگوید در خانه بالا مامانش روح دیده است و قرار است صدام یکی از آن بمب ها را توی سر من بکوبد . من بغض می کنم و او می خندد . همه این ها را تحمل می کنم اما بزرگ ترین ترس من غیب شدنش وسط خیابان است  . همان جایی که من نمی دانم کجاست و او غیب می شود تا من بفهمم که چقدر بی دست و پا هستم و بدون او هیچم . اغلب وقتی بستنی مان را می خریم غیب می شود . من جلوی دکه آقای سرخابی گریه می کنم ، نصف بستنی ام آب می شود و روی دستم میریزد و پاهایم بد جور می لرزد و می خواهم دستشویی بروم . او نیست شده است و من صدای گریه ام بلند تر می شود . از بزرگ تر ها شنیده ام  پسر انقلابی آقای سرخابی را مجاهدین توی همین دکه زده اند . من نمی دانم مجاهدین یعنی چه اما خیال می کنم  خون به در و دیوار دکه آقای سرخابی پاشیده است و می ترسم . عر می زنم .    سر و کله پسر خاله ام پیدا می شود . وقتی بستنی اش را تا آخر لیسیده و یواشکی از پشت دیواری گریه ها و لرزیدن های من را خوب دیده و خندیده است  . از این پسرخاله کتک هم می خورم . دختر خاله ام بیشتر کتک می خورد اما با من ضد برادرش متحد نمی شود . پسرخاله ام یک بار هم مچ پاهایم را گرفته و ار پنجره خانه شان که طبقه بالای ماست آویزانم کرده تا حسابی آدم شوم و به ماشین ها و مهره های شطرنجش دست نزنم .

بعد ها شطرنج را از همین پسرخاله یاد می گیرم و چون همیشه از او می بازم از شطرنج متنفر می شوم . بزرگ تر می شویم .  حالا کتاب های تن تن اش را به من می دهد . به من کشتی یاد می دهد و یک روز بابایم من را برای همیشه از کشتی گرفتن با او منع می کند . پسرخاله ام نقاش باورنکردنی ای شده است . من به او می بالم و نقاشی هایش را به مدرسه می برم و به دختر ها نشان می دهم . مطمئن هستم آدم بزرگی می شود . استاد نقاشی اش می گوید او باورنکردنی است . اما دبیرستانی که می شود سر یک لج بازی نقاشی را برای همیشه کنار می گذارد . فقط گاهی برای من کارهای مدرسه ام را انجام می دهد و طراحی می کند و از من قول می گیرد به کسی نگویم . دیگر هیچ مداد طراحی توی اتاقش پیدا نمی شود و توی تاریکی می نشیند . من غصه می خورم اما دلش نمی خواهد کسی از او چیزی بپرسد .

پسر خاله ام مهندس کشاورزی می شود  و می گوید از بودن با گاو ها بیشتر از آدم ها لذت می برد و معتقد است در چشم گاوها چیزی هست که توی چشم انسان ها نیست  و هر وقت گوساله ای را به دنیا می آورند گریه می کند .

حالا بیست سالی از پنج سالگی من گذشته  و من هنوز خواب دکه آقای سرخابی را می بینم . می بینم که پسر خاله ام باز من را گذاشته و فرار کرده . من زر می زنم و بستنی ام آب می شود و پاهایم توی دمپایی می لرزد . وقتی تلفنی به او می گویم هنوز  توی خواب ،  کابوس قال گذاشتن هایش  را دم دکه آقای نارنجی می بینم می خندد . می گوید : " نارنجی نبود که ! سرخابی ، فامیلیش سرخابی بود . هنوزم که یاد نگرفتی! "

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 11 دی1386 | موضوع:
 
۱: گاهی از نبودنم حس خوبی دارم . می دانید ، تحمل خیلی چیزها را دیگر ندارم . دوری از ایران به من قدرت حذف داده است . قدرت پاک کردن گوشه های زائدی که به درد هیچ جای زندگی ام نمی خورند . آدم های از خود متشکری که مدام مقید می کنند  ، مقید می کند و از نفس تنگی ام  شش هایشان را پر از هوایی که سهم من است می کنند . از آدم هایی که با نگاهشان ، چشم غره هایشان قیافه گرفتن هایشان من را معذب تر و جمع و جور تر می کنند آن قدر که پاهایم را به هم بچسبانم و فشار دهم ، آن وقت لنگ هایشان را بیشتر باز می کنند و لم می دهند و به جای همه لبخند های قورت داده من ، به جای همه سکوت من ، دهان تاریکشان را باز می کنند و قهقهه می زننند..قهقهه می زنند...باید این ها را تجربه کرده باشید تا بفهمید چه می گویم .

حالا حکایت شعر هایم شده . هزار و یک قضاوت و پچ پچه . مثل چاقو کش هایی که نوک قداره شان را با ولع به گردنم نشان می دهند . اما نه تیزی زنگ زده شان جنم بریدن دارد ، نه شعر های من از سلاخی می ترسند . من هم آب دیده تهدیدم! با تهدید خاطره ها داشته ام ! خوب با هم کنار می آییم .

۲ : هر شب خواب خواهرم را می بینم ، خواب می بینم تصادف کرده ، مرده ، مریض شده ،معتاد  شده و من به کولش می شم و می خواهم نجاتش بدهم . بعضی روزها به کسی که در بیرون مترو ترومپت می زند پول می دهم و دعا می کنم که دیگر از این خواب ها نبینم اما فایده نمی کند . دلم برایش تنگ شده . یعنی کی می بینمش ؟

۳ : کریسمس بی برفی بود . شهر خلوت و مرده را دوست ندارم . اما همین که من و علی چند روزی سر کار نمی رویم  و همه وقت با هم هستیم دلچسب است . این چند روز کلی با هم وسط مه و جنگل دویده ایم ، موسیقی خوب گوش کرده ایم ، فیلم های خوب دیده ایم ، مهمان دعوت کرده ایم ، غذا پخته ایم . کماکان شمع و عود روشن می کنیم و دراز می کشیم و همه حقوقمان را خرج می کنیم و حالش را می بریم . گوشمان هم به پول جمع کردن بدهکار نیست . این روز ها هر دو مان خیلی خوشحال هستیم . علی از دو ماه دیگر دوباره دانشجو می شود و همین که او شاد است من مطمئن می شوم همه چیز خوب است .

۴ :دنبال شعر های رضا براهنی می گردم . این جا نه کتابی پیدا می کنم نه توی گوگل بیشتر از دو سه شعر پیدا کردم . اگر چیزی در خاطرتان دارید بفرستید . قابل توجه میثم و رضا .دوستی هم دارد می آید این جا . چند تا کتابی می تواند برایم بیاورد . عاجزانه خواهش می کنم که چند تا کتاب خوب این روزها را بگویید تا مسافر نپریده است .

۵: دلم برای پست های این جوری تنگ شده بود . خدا این شب بیداری را مرگ بدهد . هر حرکتی می زنم افاقه نمی کند لا مصب .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 5 دی1386 | موضوع:
 
   ها می کند تمام کوچه را

    سایه- بند زده ای

                       که نیست

    و مه می گیرد

    تمام کوچه را

   ها  که می کنی

                       که :

                           "نیست "

 و کوچه

         ها می کند

             " هانیه " را

                 که گرم شود به سایه ای

               که هس..نیست .

۲۶ نوامبر

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در دوشنبه 5 آذر1386 | موضوع:
 
می ترسم کارت

به سبیل" سالوادور دالی" بکشد

که همه تکه های تنت

                             دزدیست .

کوک وصله هایت را باز کن

  پس بده

              جوراب های نیچه و

              پیپ "صادق"را .

..

تن می دهم

به پوست پر زخم خودت

                        با ته نشین بوی سیگار بهمن

                               و شعرهای بی قافیه بد مستی

                                   که فردا

                                         یادت نمی آید .

                                                              ۳۰ اکتبر

* مدت ها بود می خواستم این شعر را کامل کنم . روی نقطه ای مکث کرده بود  . هوای پاییزی " استانبول" و باران هایش و نسیم سرد دریای سیاهش خواست که این شعر تمام شود . استانبول بوی تهران داشت .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 آبان1386 | موضوع: