خب من از بازی ها وبلاگی خوشم می آید . بیشتر می خوانمشان تا بنویسم . بازی " وطن" را که ننوشتم و فقط خواندم همه را . نوشتنش برایم سخت بود .
اما این بازی کتاب های نیمه خوانده را می نویسم فقط به یک دلیل . آن هم به خاطر لیلی دوست است که من را دعوت کرده . برای خود خودش .
۱ : " بیگانه " و " عادل ها " ی آلبر کامو را به نصف هم نرساندم . کلا روح موسیو کامو ما را نمی گیرد .
۲ : " جنس دوم " سیمون دوبووار هم را که آن قدر شروع کردم و ول کردم ، تن خانوم توی قبر لرزید .
۳ : من اعتراف می کنم که " کلیدر " دولت آبادی را هم دو جلدش را خواندم . اهل توصیف خوانی نیستم .
۴ " " کاندید " ولتر هم بعدی است . این یکی را می خواستم تا آخر بخوانم ولی توی زمان گم شد .
۵ : " خدای چیزهای کوچک " آرونداتی روی را هم دوست نداشتم . همین .
۶ : " شبح اپرا" ی گاستون لورو هم نیمه کاره ماند . می دانید ؟ من اصلا این کاره نبودم .
۷ : " مسیح باز مصلوب " هم متاسفانه بله . دوستی برد و نیاورد .
پ . نون یک : تو رو خدا این قدر توی سر " در جستجوی زمان از دست رفته " مارسل پروست نزنید . باید در جستجوی زمان از دست رفته بود تا فهمیدش .
پ.نون دو : همیشه در خواندن کتاب های خارجی یک اجبار من را تا آخر می کشاند . توی بهترین فیلم هایشان هم همین طورم . ایرانی ها را با لذت تر می خوانم .
پ . نون سه : کتاب های نیمه کاره همیشه کودنی و بی سوادی ام را به رخم می کشند . این که از درکشان عاجزم .
پ.نون چهار : من خیلی از کتاب های جدید فارسی بی خبر و دورم . این عذاب است . مخصوصا وقتی درباره شان توی وبلاگ هایتان می خوانم . کاش راهی بود.
من گاهی دلم برای بغل کردن ، لمس عرق کرده دست دوست یا فشار بی پروای بازوی رفیقی تنگ می شود . آن قدر که این جا نمی شود نزدیک شد ، نمی شود حباب خلاء دور آدم ها را شکست ، لمس کرد . من این جا هیچ وقت چشم های کسی را از پشت نگرفته ام .
این جا چیزی درون آدم محتاط می شود . همه مواظبند تنهایی تو ، لک نشود و تو هم باید . لمس کردن لک می کند .
و این برای منی که دستم را به هر چیز محبوبی دراز می کنم سخت است . منی که به فراز و فرود های رنگ و روغن تابلوی نقاشی دست می کشم ، به انحنای ظریف مجسمه دست می کشم ، به دستنوشته جوهری دوستی یا خطوط کتابی محبوب دست می کشم ، به عکس ، به شمع ، به شعله دست می کشم و جای انگشت هایم همیشه روی آینه می ماند ، چطور می توانم تمام سهم لمس کردن آدم ها را با لبخند پرکنم ؟
تهران خوبی اش این است که وقتی شب آخرین تاکسی دود گرفته را سوار می شوی و به خانه می روی انگار از جنگ برگشته ای . روز ، تو را پر از حس خوب و بد می کند ، جذبه و انزجار ، عشق و تنفر ، امید و نا امیدی ، تحسین و فحش .
اینجا با همان حجمی که می روی بر میگردی . هر چه قدر هم تنفس مصنوعی به اطراف بدهی ضربان کندش رو به موت است . حالا می شود مثل من از رو نرفت و آن قدر تنفس و شوک داد که آهنگ ضربان ، دولا و پهنا برگردد . حالا همکارهایم من را هر روز می بوسند و و بعضی ها سلام فارسی می کنند .
اما من پر توقع تر از این حرف ها هستم . دلم آن درد دل کردن های بی تمام را می خواهد که به هم بچسبیم و دست های هم را فشار دهیم . با آن دلداری های مهربان به درد نخور الکی و این بازی که عادت شده بود ..و لک نمی کرد .