تبليغاتX
بلاگ نوشت
 از سر بی حوصلگی
 (باران مانده به ظهر . ویرجینیا ، جاده لیسبرگ . ماشین آریا رفیقم )

من : بوی سیگارو دوست دارم . اما این روزا بیشتر می کشیا . اون وق سرطان می گیری می میری تو این تنهایی ام یه هفته طول میکشه جنازتو پیدا کنیم . اصن نمی فهمیم کجا افتادی .

آریا : بیشتر می کشم از وقتی که سرم تو اون تصادفه خورد به شیشه و بیهوش شدم . می دونی ؟ مُردم . مرگو دیدم . آمبولانسا رو دیدم . بذار بکشم زود تر تموم شه لعنتی  . نمی دونی چه حال خوبی بود مرگه.

من : خوب شد نمردیا . اگه می مردی من برمی گشتم ایران . یه دوست داشتم همین طوری مث تو سرش خورد به شیشه ماشین مُرد .

آریا : مُرد ؟

من : مُرد .

آریا : لعنتی . چرا مُرد ؟ بیا بکش بهتر می کنه .

من : مُرد دیگه . برا چی می موند . یکی می شد مث من و تو ، شاکی ، خسته . بذار بمیره اصن . نمی کشم . بوش بسه ، خوبه .

آریا : می گم بابام نمیره یه وق من بالا سرش نباشم ؟ تا آخرم دوس نداش بیام . راسی دستت چی شده ؟

من : بریده . می بینی ؟ دُرُس رو رگمه . هاها فک کردی رگمو زدم جوجه ؟

آریا : نه بابا این کاره نیستی . اما اگه می زدی من می رفتم ایران دیگه .

من : من اگه بفهمم مریضی خفن گرفتم شک نکن خودمو ریمُو می کنم .

آریا : منم پایه ام .

من : من اگه خواستم ریمُو کنم مث " صادق خان " با اقتدار خودمو نیست می کنم . درز پنجره ها رو می بندم . با حوصله ، آروم ، آگاه . بعدشم دراز می کشم کف آشپزخونه . عین صادق خان

آریا : من خودمو از بلندی میندازم تو دریا . چون هم ار پرت شدن می ترسم هم خفه شدن . می خوام دم آخری هر دو تا شو تا مغز استخونم بالا بکشم ... بکش ، این نیکوتین بهتر می کنه .

من : نمی کشم . بوش بسه . تشنمه . این cokeنصفه از کی تو ماشینته ؟ رنگش چرا اینجوریه .

آریا : بابا مال چهار روز پیشه . بخور خوبه . فقط گرمه . راستی جریان اون خود کشی دسته جمعیه رو شنیده بودی تو اکباتان ؟ دسته جمعی ام باحاله . فک می کنی این جا از رفقا کیا پایه باشن ؟ همین جور برا خنده . بذار بخندیم .

من : مم . سیاوش پایه اس . علی که اصلن ، اون خیلی امیدواره ، حالش خوبه . ها ها . اون اصلن . خدا رو شکر که اصلن . ایمان چی ؟

آریا : ایمانم چشاش برق داره . اما ازوناس که مخشو کار بگیری میاد وسط . امید داره اما میشه روش کار کرد .

من : هه . دیوونه . اصن چی شد حرف دراز شد تا اینجا جنازش؟ حرف بهتر نداشتیم ؟ تقصیر سیگار تو شد .

آریا : دیوونه . تقصیر دوست تو شد که مرده بود . گم شدیم تو جاده اصن . نمی دونی این exit  کجا میره ؟ دور شدیم از شهر . شمال و جنوبه اینجام که معلوم نیس . رسیدیم بالتیمور!

من :   نیگا کن به دماوند برو تجریش . ها ها . 

آریا : الان پر ماهی قرمز و سبزس تجریش . اون بازار قدیمش تو یوتیوب هست . بکش . نیکوتین خوبه برا الان .

من : نمی کشم . بوش خوبه . بسه . گفتی این cokeنصفه هه فقط چار روزه مونده ؟

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 28 اسفند1386 | موضوع:
 یک چروک هرز
فکر می کنم درخت شده ام . انگشت های پا ، ریشه های توی خاک مرطوب هستند و بدن باریکم تنه درختی کم جان . بازوهایم شاخه های کلفت تر و انگشت هایم سر شاخه های نازک ترد . برگ ها را تجسم می کنم . خیال می کنم ریختنشان چه حسی دارد . شکوفه زدنشان کجای پوسته ام را قلقلک می دهد . حرکت ریز حشرات و کرم های درختی را زیر پوستم می فهمم و مور مور می شوم . جای کله ام نمی دانم کجاست در تجسم درخت شدن .

همه این ها را وقتی بی خوابی به کله ام زده است تجسم می کنم . تجسمی که من نمی کنمش . خودش من را درخت می کند . خودش هر بلایی که بخواهد به سرم می آورد .

چند نیمه شب پیش باران می آمد . من روی ملحفه سفید تخت تبدیل به " رنگ " شدم . تمام جسم من  کلاژ رنگ و روغن  بود که زیر باران خیابان ذره ذره شسته می شد. من این شسته شدن و تحلیل رفتن را حس می کردم . رنگ هایی که با آب باران قطره قطره از من می ریختند و توی چاک سنگفرش های خیابان  فرو می رفتند  و مارپیچ روان می شدند  .

یا "درد" می شوم . بی خوابی فرمان می دهد که جسم من تبدیل به مفهوم " درد " بی جسم شود . مغز من قدرت را از من می گیرد . همه چیز خود به خود  و پر سرعت جلو می رود . نمی دانم مغز و حس و بدن با هم چه کار می کنند که تن سلولی من تبدیل به یک حس بی جسم می شود و نقشش را آن قدر ماهر بازی می کند که می ترساندم .  "درد" بودن از درخت و رنگ و ابر بودن سخت تر است . "درد"ی که توی بدن و قلب دیگران سر می خورد ، پیچیده است . نمی توانم جلوی هوسرانی و هرزه گری های مغزم را بگیرم . مثل یک شعده باز بی رحم ، من را به هر مفهوم عینی و ذهنی که عشقش بکشد تبدیل می کند . با من بازی می کند ، اذیتم می کند و گاهی هم آن قدر سرمست که می خواهم برای همیشه توی جادویش بمانم . مثل همان وقت ها که باد خنک می شوم یا باران توی جنگل یا یک تکه سنگ وسط رودخانه آرام .

امشب هم بلای بدی سرم آورد . بی خوابی ام را که می بیند  شهوت ران می شود . تا خود صبح مغز چروک وحشی ام ترانه"ادیت پیاف " را مثل یک نوار تمام نشدنی توی سرم کوبید . آن هم فقط یک واژه اش را : " پادام پادام پادم " . " پادام پادام پادام " . " پادام پادام پادام " ..و مقداری هم رقص زوربای یونانی کرد  .

گاهی دلم می خواهد این دو نیمکره اسفنجی چروک را از سرم بیرون بیاورم و خوب بشورمشان . بین همه حفره ها و پیچ و خم و لایه های چروکش را تمیز کنم تا این چرکابه چندین ساله بیرون بریزد .

 

و چند پ.نون بی ربط :

۱: پول "سنتوری " مهرجویی عزیز را به حسابش واریز کنید . خواهش می کنم .

۲ : از "رضا " که به خاطر من رفته است توی زعفرانیه قدم زده و ترانه " زمستان است " شجریان گوش داده  هزار تا ممنون .

۳ : از "بهزاد باشو  " ی خوب که شعر های براهنی را برایم فرستاد  باز هم هزار تا ممنون

۴: از  "دنا" ، " کاوه " ، " مرتضی " ، " سعید  "  ،"مهدی س " ،  "نازنین " و " ریحانه " که همیشه از این راه دور به من زنگ می زنند و نمی گذارند تنهایی را بفهمم  هزار تای دیگر ممنون .

۵ : از " عطیه " که نمی گذارد خبر های بد را بفهمم و آهنگ ها و بلوتوث هایی که تلفنی برایم می گذارد و از" علیرضا " به خاطر همه کارهایی که برایم انجام داده و زحمت هایی که روی دوشش انداختم  و دلسوزی هایش  هزار تا هزار تا مرسی .

۶ : دلم برای بغل کردن و بوسیدن همه تان تنگ شده .

                                                                      هانی.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 18 اسفند1386 | موضوع: