که غرق شده بودند
روی چشم هایم بالا آمدند
جنازه شان را
مشت کردم کف دست هایم
سُر دادم توی پاکت نامه
نوشتم :
" ونگوگ شما هستم
گوش هایم را نگه می دارم
برای شنیدنتان آقا
پیشکشی ، جنازه نگاه است "
عُق زدی : " دیوانه دیوانه"
*این شعر برای چهار سال پیش است
اما خانه خاله هایم جای دیگری بود . جایی شادتر ، پر سروصداتر ، با بوی آش رشته و چای تازه دم و نعناهای خشک توی سینی کنار پنجره ، با بازی های پاسور و دومینو و بینگو و روپولی . خاله کوچکم یک ویدیوی نوار بزرگ داشت . دستگاهی که مثل یک در جادویی چشمِ شش هفت سالگی من را مسحور خودش می کرد . دیدن چیزهایی که باید مثل یک راز توی دلم نگه می داشتم . باید دهان لقم را نه توی مدرسه باز می کردم نه توی خانه خودمان . چه هیجانی داشت دیدن "فریاد زیر آب " ، "قیصر " ، " ممل آمریکایی " ، " در امتداد شب " . خاله ام عاشق فیلم هندی بود . ما هم اگر موقع فیلم سرو صدا نمی کردیم و از جلوی تلویزیون رژه نمی رفتیم حق داشتیم مثل بچه آدم بنشینیم و فیلم هندی تماشا کنیم . از قحطی فیلم ،آهنگ های هندی را از حفظ می شدیم . چادر های شب را مثل ساری هندی ها دور کمرو شانه مان می بستیم و بلوز هایمان را از روی شکم های لاغر و استخوانی و بی رنگ بالا می زدیم و از این اتاق به این اتاق پا می زدیم و می خواندیم : " جیمی جیمی جیمی /هاچا هاچا هاچا " .
فیلم های بروسلی و جکی چان را هم به خاطر عشق پسرخاله ام تحمل می کردم . بهتر از بی فیلمی بود حتی به قیمت اینکه بعد از هر فیلم ، ما دخترک های لاغروی شش هفت ساله را کنار هم صف کند و همه فن ها را رویمان اجرا کند یا به هوای اینکه به ما هم یاد دهد مشت و لگد برایمان ول کند .این وسط ها چیز های خوبی هم مثل " بن هور " می دیدیم که برای یک ماهی تمام خیالات و رویا ها و بازی های ما را می خرید و مال خودش می کرد .
خاله بزرگم وشوهرخاله ام ـ دایی - هم آن سال ها با همان صدای هایده و مهستی و داریوش خوش بودند . یک عالم نوار های قدیمی داشتند و من توی خانه خاله بزرگه اولین بار این صداها را شنیدم . وقتی هم یک روز بچه خوبی بودم پسرخاله بزرگم هدفونش را روی گوشم گذاشت و تمام تن من پر از موسیقی شد . اتفاق عجیبی بود . پشت گردنم مور مور می شد و فکر می کردم دارم بزرگترین کار مخفیانه دنیا را انجام میدهم . قول دادم که هیچ وقت به نوار هایش دست نزنم یا به سرم نزند یکی شان را برای خودم بردارم تا باز هم هدفونش را روی گوشم بگذارد و بشنوم " شیرین شیرینم / واسه تو می شم یه فرهاد..." ، " خدایا خدایا کویرم کویرم " ، " شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم " .
هی هی هی . ما بچه های بعد از جنگ که با مارش جنگ و صدای آژیر خطر و بمب و بزرگ شدیم تا سال ها بعدش هم وقتی مشق شبمان تمام می شد آخر شب ها فیلم مستند بدن های پاره پاره شده جوان های خاکی پوش را می دیدیم ، چه کودکی کردیم . چه کودکی محزون و پر التهاب و ترسناکی .به اندازه همه آن سال ها فقر شدید موسیقی و فیلم و خوشی و سرمستی و بازی و ولنگاری داریم . برای همین است که آدم های دیوانه ای هستیم .