من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت " ضرب و شتم " ، "وضعیت نا مشخص " ، " وابستگی به جریان موسوم.." بیزارم . من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم .
برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است .

میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی ..
..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود
.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .
عصر که باران زد ، کتاب را بستم و باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم . این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام . برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم .
برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم . صفحه ها را ورق می زنم . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..