تبليغاتX
بلاگ نوشت
 پشت هم گزارش سقوط برگ
من از سایت های شما می ترسم . از این همه تیتر های پر رنگ بدخبر می ترسم . از آخرین مصاحبه های  وکیل زندانی ها و اعدامی ها می ترسم . از اطلاع شمارش روزهای اعتصاب غذا و تعداد بازداشتی های جدید می ترسم . از خبر حکم و وثیقه می ترسم . از دانستن اسم اعدام شده ها و منتظر اعدام ها می ترسم . از خبر طرح های خلاقانه جمع خانه های مجردی و مجرد های بی خانه و بی امید می ترسم . از مناظره ها ، تکذیب ها ، جوابیه های گنگ و لال می ترسم .

من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام  . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت " ضرب و شتم " ، "وضعیت نا مشخص " ، " وابستگی به جریان موسوم.." بیزارم .  من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم .

برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز  صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388 | موضوع:
 
 

 

                           

 

میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی ..

..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود

نوشته شده توسط هانیه بختیار در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 | موضوع:
 
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم  ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم  ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب غربی همین شهر خودمان ، محله سیاه ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم .

.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 | موضوع:
 دو سه روز..
سه چهار  روز است که  من با " انور مشدی " و " خورشید کلاه " و " ممدو " زندگی می کنم . هیچ وقت جنوب را ندیده ام . بندر لنگه را ندیده ام اما داغی ماسه های لنگه را وقتی احمد محمود حرفش را می زند ، روی تنم می فهمم . کتاب را جیره بندی می کنم . بعضی وقت ها دلم لک می زند یک صفحه بیشتر بخوانم اما از روزهای بی کتاب می ترسم .معلوم است که کتاب فارسی را ترجیح می دهم .  دلم می خواهد " انور مشدی " حالا حالا ها توی قهوه خانه اش نشسته باشد و من حالا حالا ها نفهمم چرا سرباز از بندر کنگ به لنگه نمی آید .

عصر که باران زد ، کتاب را بستم و  باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم .  این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام .  برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم .

برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم  . صفحه ها را ورق می زنم  . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان  " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در چهارشنبه 2 اردیبهشت1388 | موضوع: