تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
صدای سوت موشک را شنیدم . نزدیک تر و نزدیک تر شد و حالا دیگر مطمئن بودم می خورد توی سرِ ما . سقف را شکافت و همه چیز معلق شد . من از زمین کنده شدم و توی هوا بی وزن می چرخیدم . فکر می کردم حتما دست و پایم کنده شده یا دلم شکافته است . هیچ مقاومتی نبود . باید می مردم و من مُردم .

..چند ثانیه ای از مُردنم گذشته بود . من مُرده بودم و خب حالا نمی دانستم باید چه کار کنم . یک چیزی این وسط جور در نیامده بود . چشم هایم باز شد و چسبید به سقف . روی تختم بودم و هوا آن قدر روشن بود که بفهمم نزدیک ظهر است . طول کشید تا خودم را جمع کنم و به خودم بگویم خب خواب است دیگر .

حالا از آن روز هی فکر می کنم واقعا زنده ای هستم که فقط خواب دیده مُرده است یا مُرده ای هستم که خیال می کند زنده است.

نوشته شده توسط هانیه بختیار در شنبه 2 خرداد1388 | موضوع: