تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
کمی نزدیک ما یک دبستان بزرگ است. دخترک ها با آن شلوارک های تا زانو و موهای باز و آشنا با نور تیز آفتاب و پسرک هایی که بمب انرژی هستند  ، زنگ های تفریح سر ریز می شوند توی سبزه های دور مدرسه و یا زیر آفتاب دراز می کشند یا بوم نقاشی شان را می کارند زیر درخت ...

دلم می رود دنبال روزهای دبستانی خودم .من بچه بد قلقی بودم . با یک دل پر چرک از مدرسه ، پر از اضطراب و تنفر ! دوازده سال با کینه از مدرسه هایی که برچسب " مدرسه اسلامی " را روی سینه سر درشان به یدک می کشیدند و با قانون های سخت ابداعی خط فاصله پررنگی بین خودشان و همه دنیای بیرون کشیده بودند . مدرسه ما همیشه پر بود از دختران فلان حاج آقا ، فلان مسئول مملکتی و فلان شهردار . من دخترک کوچکی بودم که با  موهای بور و آن قد و قواره کوچکم همیشه جایم نیمکت اول کلاس بود .این یک قانون بود ! من اما فرار می کردم و می رفتم همان نیمکت آخری ، همان جایی که پنجره اش می خورد به نمای یک خیابان معمولی . همان خیابان ساده همه دنیای من بود . یک دریچه تنگ ممنوع که دزدکی از آن نگاه می کردم و لمس آدم های درگذرش مثل یک آرزو توی دلم قنج می زد . آدمهای آن بیرون از جنس آدم های توی چهارچوب تنگ مدرسه ام نبود . نمی دانم چند بار به خاطر بند رنگی ساعتم ، کتانی که در شان بالای مدرسه نبود !! ، گردن بند سرخپوستی ام ، تکه چرمی که به دستم بسته بودم یا چادری که همیشه روی سرم سنگین بود و توی هوا می چرخید شنیدم که دختر سر به هوایی هستم . چون نمی توانستم بی جیغ و هیجان والیبال بازی کنم ، چون از آب بازی با دوست هایم به سرخوشی ته دنیا می رسیدم ، چون دلم می خواست توی روزنامه دیواری مدرسه شعر فروغ بچسبانم و گاهی پیشنهاد بدهم این هفته به جای جمکران ، سینما برویم ! من فقط می خواستم یک دخترک معمولی باشم و همه این ها جرم بود . یک جرم سنگین !جرمی که برای " مدرسه اسلامی " که سرقفلی فلان آیت الله و فلان آقازاده بود ، خلاف سنگینی حساب می شد . دو بار اخراج شدم ! آن هم به دلیل هایی از این دست : در سطل آشغال مدرسه را شوت کرده بودم ! کوله پشتی من و دوست صمیمی ام شبیه هم بود ! کتانی سفیدم علامت نایک داشت ! و از همه مهمتر این که بلد نبودم با چادر حسابی رویم را بگیرم و با راننده سرویسم بحث کرده بودم ! ... خلاصه روز به روز من کم حوصله تر و گوشه گیر تر شدم . پژمردم و حتی زنگ های تفریح سرم را روی نیمکت مدرسه می گذاشتم و فکر می کردم . چوب سردش تشنج داغم را سرد می کرد .

 روز آخر مدرسه ، بعد از امتحان آخر اولین نفری بودم که ورقه ام را روی میز سر دادم و پریدم بیرون . انگار حکم آزادی از زندان گرفته بودم . از هیچ کس خداحافظی نکردم . دفتر خاطراتی هم نداشتم . پریدم از مدرسه بیرون . کوچه های پر دار و درخت خیابان دولت . چادرم را توی کوله پشتی ام چپاندم و تا خانه شاعران جوان دویدم و نفس نفس زدم .همان جایی که هر روز با سرویس مدرسه از جلویش می گذشتم و حق پیاده شدن نداشتم ...

روز اول دانشگاه فکر کردم می خواهم برگردم به همان زندان قبلی . حال و حوصله ای نبود . دست هایم می لرزید و دلم به هم می خورد . پایم را که توی محوطه کوچکش گذاشتم چیزی به من می گفت که می توانم این جا را دوست داشته باشم ! باورم نمی شد که می توانم هر وقت که دلم خواست از در دانشگاه بیرون بیایم و پایم را به خیابان بگذارم ! روزهای اول پاهایم می لرزید و قدم هایم را با احتیاط بر می داشتم . باورم نمی شد که این جرم نیست ، که آدم منحرف نمی شود !! فکر می کردم  به نهایت آزادی دچار شده ام . چون می توانم سرخوش تا سر چهارراه دانشگاه بیایم و برای خودم گشتی بزنم !! برای دخترکی به تجربه من این معنی مطلق آزادی بود ! با همکلاسی هایم راحت بودم . کسی برای "هیچ" ، جا نماز آب نمی کشید و ریا و تظاهری نبود . هرچه بودند خودشان بودند و من این را دوست داشتم .  روزهای دلبستگی من به دانشگاه از همان لمس رهایی کوچک شروع شد و دستهایی که آماده بود همه دنیا را حس کند . همان طور که می گذشت دنیای خودم را هل می دادم و گشاد ترش می کردم و حس شیرینی من را از خودم راضی می کرد ....هر چند که روز به روز بیشتر می فهمیدم ، آزادی میوه خیلی کالی ست که تا رسیدنش ، دویدن ها مانده است!

بعضی روزهای گم که اتفاقی از جلوی مدرسه ام رد می شدم ، پوزخند تلخی حواله اش می کردم و توی دلم می گفتم : بگذار توی زندان خسته خودشان ، خوار و کوچک باشند !

هر چند که نتوانستم نوجوانی دود شده خودم را از آن ها پس بگیرم !

 

 

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 29 فروردین1385 | موضوع: