حالا صدای حسین پناهی با فرکانس های مغزم بالا و پایین می شود : " نترس ! کافر نمی شوم زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم " . بعد یک لحظه به همه چیز شک می کنم و پاهایم را توی شکمم فشار می دهم . دوباره خدا را هست می کنم و بالشم را روی صورتم می گذارم .نیم ساعتی هی شک می کنم و هی ایمان می آورم . بازوی راستم درد می کند . باز زیر سرم مانده . یک لحظه یادم می آید فلان شلوارم را چند وقتیست ندیده ام . کجاست ؟ بلند می شوم و کمد لباس ها را نگاه می کنم . همان اول ها آویزان است .
هوا کی روشن می شود ؟ بالشم را بر عکس می گذارم و به جاهای خنک تخت می چسبم . یاد یکی از کامنت های وبلاگم می افتم . یک چیزی در این مایه ها که " ای شما که در آمریکا کنسرت مایکل جکسون و امی نم می روید و پدرانتان جنگیده اند ، حق ندارید هم غصه من باشید " . جمله هایش خوب یادم نیست اما مفهومش همین ها بود .فکر می کنم کنسرت مایکل جکسون نرفته ام اما اگر " لارا فابین " بیاید حتما می روم .باز پاهایم را برای پیدا کردن جای خنک می چرخانم و ضربان قلبم را از توی بالش می شنوم . یک دو . یک دو . انگار هوای خانه سرد است . دوباره بلند می شوم و هیتر را روشن می کنم . به همان جای تخت که گرم تر مانده می خزم . باید به خواهرم تلفن بزنم . یکدفعه دلم برای صدایش تنگ شد . تولد پدرم چهار بهمن است . از کدام سایت کادو می فرستادم ؟ عطر خوب است . مامان بزرگم این هفته چشمش را عمل می کند . چرا توکای مقدس مثل قبل ها یک روز در میان و جذاب نمی نویسد ؟ لیست کتاب های فارسی که نوشتم را کجا گذاشته ام ؟ قیمتش را با موبایل زیر پتو حساب می کنم . صد و هفتاد و سه هزار تومان می شود . حالا به کی بگویم برود بخرد و بفرستد ؟ پُست کیلویی چند می شد ؟ یادم نیست . سینما ونک را هم یادم نیست کدام طرف میدان بود . سیاوش و نازنین و رضا پیغام گذاشته اند . هنوز گوش نداده ام . چرا زنگ نمی زنم ؟ می زنم .
دوباره بلند می شوم .ساعت پنج و شانزده دقیقه است . قید خواب را از همان وقت تشنگی دو ساعت پیش زدم . فکر می کنم یک چیزی توی گوگل می زنم و می خوانم تا صبح شود . می زنم : " لورکا " .
* تیتر از حسین پناهی