عصر که باران زد ، کتاب را بستم و باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم . این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام . برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم .
برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم . صفحه ها را ورق می زنم . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان " بازار مساح " ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و " آهن " کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..