تبليغاتX
بلاگ نوشت
 
دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم  ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم  ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب غربی همین شهر خودمان ، محله سیاه ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم .

.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است .

نوشته شده توسط هانیه بختیار در سه شنبه 8 اردیبهشت1388 | موضوع: