خواستم این چند خط را ننویسم ، نشد ! بگذارید به حساب یک اپیزود تراژیک از منحنی درجه سه زندگی ام!
صبح چند روز پیش - نه به هوای خرید -فقط به خاطر بو کردن عطر نعنای خشک و سماق اعلا و عرق بیدمشک و آش رشته که حسابی دلم برایشان تنگ بود رفتم سوپر ایرانی .
بین استکان های کمرباریک ناصرالدین شاهی خودم را گم کرده بودم که گوینده تلویزیون شبکه ایرانی خبر داد "مانا" بازداشت شده است . مبهوت شدم ! می خواستم به یکی آویزان شوم و بگویم :"مانا ، این مانای ماست که بازداشت شده است!".کسی نبود! یاد همان روز افتادم که "مامان" از ما خداحافظی کرد و سوار آن ماشین شیشه سیاه شد و برای یک ماه نفهمیدیم کجاست . همان روز برفی که من پشت پنجره ایستاده بودم و از ته نشین برف روی درخت های حیاط لذت می بردم . "مامان" رفته بود "عطیه" کوچک را از مدرسه بیاورد . در را باز کردم و چرخ های ماشین روی برف ها خزید و آمد توی حیاط . "عطیه" کوچک هم با آن کیف صورتی مدرسه اش بود . هنوز درهای حیاط نیمه باز بودند که از پشت پنجره برف گرفته دیدم چند مرد درشت هیکل به حیاط ریختند! فکر کردم باغبان آمده، اما مگر چند نفر؟! مامان به سمت در حیاط رفت . مردها دویدند . نمی دانم ، ده نفر-پانزده نفری بودند . حالا "مامان" بین دو لنگه در گیر افتاده بود . مرد ها در را فشار می دادند و با مشت حمله ور شده بودند ."مامان" دیگر پیدا نبود . زیر دست و پای مرد های درشت جثه نمی توانستم ببینمش . "عطیه " کوچک نه ساله با مشت های کوچکش مردها را می زد تا "مامان" را جدا کند . کیف صورتی اش توی برف ها افتاده بود . و "عطیه " با انگشت های ظریفش شلوار طوسی مرد را می کشید.
من پشت شیشه مبهوت بودم . جیغ کشیدم . تا نیمه شب خانه مان زیر و رو شد .سه ساعت توی اتاقم ایستاده حبس شدم . تمام کتاب هایم با یادداشت های لای برگ هایش کف اتاق ریخته شد . کارت پستال های عیدی دوست هایم و عکس هایم پخش زمین بود . من هنوز توی اتاقم گوشه دیوار ایستاده بودم که "مامان" آمد و من را بغل کرد و خداحافظی کرد و بعد از یک ماه جهنمی با صورت پف کرده و حافظه مختل و روان مریض و لباس هایی که بوی رنگ می داد برگشت!
نمی دانم "مانا" روز برگشتنش چقدر تکیده شده است؟!
-----------------------------------------------------------------------------
یک اپیزود خنده دار!
به همین سادگی! راه آب سینک آشپزخونمون گرفت! اونم به این دلیل که جناب"علی" یه عالمه ماکارونی به خوردش داده بود ! آب توی سینک بالا اومده بود و من داشتم سکته می کردم و هزار بار به "علی" غر زدم :که تقصیر ماکارونی های توست! هر دو مون توی آشپزخونه گیر افتاده بودیم و آخر سر به این نتیجه رسیدیم که باید لوله زیر کابینت رو باز کنیم و حسابی هم تخلیه اش کنیم . " علی" به جون لوله زیر کابینت افتاده بود و عرق می ریخت و هی می گفت :"لعنتی باز نمی شه"! منم هی می گفتم " بابا تو آخه چه مهندسی هستی؟؟!"..و "علی" همونطور که زورشو سر پیچ لوله خالی میکرد می گفت :"عزیز من چه ربطی داره!؟"
همونطور توی آشپزخونه لنگ در هوا مونده بودیم که بالاخره پیچ لوله شل شد و گلوگاه کذایی جدا شد و ما مثل دو تا مرغ پرکنده هی این ور و اون ور می دویدیم که لوله رو در نهایت نظافت و پاکیزگی و با مقدار قابل توجهی ضد عفونی خالی کنیم!
توی همین گیر و دار یاد روزایی افتادم که من و علی در مورد غایت زندگی و هدف آفرینش و فلان شعر شاملو گفتمان روشنفکری می کردیم و توی دلمون می گفتیم " عجب زندگی روشنفکرانه ای"!!
هر چند که باز کردن یه لوله گرفته و توی دست و پای هم پیچیدن و غر زدن هم گاهی خیلی جالب و خنده داره . و لذتش کمتر از خیلی چیزای دیگه نیس .
مهم با هم بودنه . با هم نا امید شدن و باز یه صبح دیگه دوباره با هم امیدوار شدن. زندگیه دیگه!