تبليغاتX
بلاگ نوشت
 فانتزی عارفانه من!
ننوشتم..گفتم بگذار تلخی قبلی ها ته نشین شود . مثل ته مزه قرص که روی زبانت می ماسد..

داشتم به ۱۷-۱۸ سالگی ام فکر می کردم..همان روز ها که فکر می کردم تمام رمز های ماورا توی همان چهار تا کتاب کاستاندا است که خوانده ام !! آن قدر فکر "تاتوره" توی سرم می چرخید که شب ها خواب دون خوان می دیدم! فکر می کردم دنیا برای من می چرخد و قرار است معجزه هر روزم را کشف کنم!! شعر بخوان و شعر بخوان و تمرین های عارفانه کن! سنت فلان ، سنت بهمان..! باید فرشته نگهبانم را می دیدم! وقتی به این تمرین رسیدی یعنی یک چیزی برای خودت شده ای لعنتی..کف اتاق بنشین... تمرکز کن..یک بار دو بار سه بار..چند بار..آن قدر که بالاخره توهم برم داشت که فرشته نگهبانم را دیده ام!! توهم بود؟ بود؟ نبود؟..۱۸ سالم بود و "فکر" می کردم فرشته نگهبانم را دیده ام ..خواب های عجیب..ـ"شاید امشب توی خواب مردم"! ..فکر می کردم نفسم می گیرد.. ــ"وای من مردم! روحم چسبیده به سقف، حتما یک چیزی برای خودم شده ام چون امشب روحم رفته  توی شهر..من بالای شهرم..روحم جدا شده"...صبح بی اجازه می آمد و هانیه ۱۸ ساله زنده بود! باید مدرسه می رفت ، فیزیک و ریاضی می خواند! کسی هی پای تخته نمودار می کشید و من توی " مسیح باز مصلوب" جا مانده بودم!..  ــ" چرا همه این قدر احمقند؟ من فرشته نگهبانم را دیدم و تمرین زیر گور می کنم"!! تمرین گور می کردم..کف زمین سرد بخواب فکر کن روی دست جماعت می روی طرف گورت..حالا توی گوری ، زیر آن سنگ ، قرار است دو ساعتی آن جا باشی..!!..فکر می کنی صداهای ماورایی می شنوی ..خیال برت می دارد که  واقعی است..کسی در می زند و یادم می آورد که فردا امتحان شیمی دارم!! و هانیه ۱۸ ساله پوزخند می زند که شیمی آلی کجای زندگی من است وقتی حتما استاد دون خوانی پیدا می شود که من را با خودش ببرد درسم بدهد ! به سرم زد صدایم را ضبط کنم ..با قشنگ ترین شعر های زندگی ام روی موسیقی نرم..هی صدای خودت را گوش بده ، هی گوش بده ، گوش بده..خودشیفتگی ملانکولیک ..غم ملانکولیک ..توهم ملانکولیک..عشق ملانکولیک..

عجب حکایتی بود روزهای ۱۷-۱۸ سالگی..پنج شش سالی گذشته است حالا .. کم کم دود توهم این فانتزی عارفانه از کله ام پریده است..من هم یک آدم خسته کننده مثل بقیه هستم حتما..حوصله خیلی چیزها را ندارم ، خیلی چیزها..از یک آهنگ دامبولی هم لذت می برم و دلم می خواهد بروم سینما " گارفیلد " ببینم!! و گاهی خودم را به خریت بزنم و از شوخی های یخ آدم ها آن قدر قهقهه بزنم که طرف خوشش بیاید..من عوض شده ام! حتما خیلی عوض شده ام..دلم می خواهد هزار ساعت بخوابم و حرف های صد تا یه غاز این و آن  برایم جالب باشد! ..هنوز ناشی ام و زیاد می شنوم :"هی کجایی؟ با توام! نگاهت رو هواست"!..آخ که این عشق کوفتی  که نمی دانم به چیست یقه ام را ول نمی کند!

نوشته شده توسط هانیه بختیار در یکشنبه 15 مرداد1385 | موضوع: