به سبیل" سالوادور دالی" بکشد
که همه تکه های تنت
دزدیست .
کوک وصله هایت را باز کن
پس بده
جوراب های نیچه و
پیپ "صادق"را .
..
تن می دهم
به پوست پر زخم خودت
با ته نشین بوی سیگار بهمن
و شعرهای بی قافیه بد مستی
که فردا
یادت نمی آید .
۳۰ اکتبر
* مدت ها بود می خواستم این شعر را کامل کنم . روی نقطه ای مکث کرده بود . هوای پاییزی " استانبول" و باران هایش و نسیم سرد دریای سیاهش خواست که این شعر تمام شود . استانبول بوی تهران داشت .