من گاهی دلم برای بغل کردن ، لمس عرق کرده دست دوست یا فشار بی پروای بازوی رفیقی تنگ می شود . آن قدر که این جا نمی شود نزدیک شد ، نمی شود حباب خلاء دور آدم ها را شکست ، لمس کرد . من این جا هیچ وقت چشم های کسی را از پشت نگرفته ام .
این جا چیزی درون آدم محتاط می شود . همه مواظبند تنهایی تو ، لک نشود و تو هم باید . لمس کردن لک می کند .
و این برای منی که دستم را به هر چیز محبوبی دراز می کنم سخت است . منی که به فراز و فرود های رنگ و روغن تابلوی نقاشی دست می کشم ، به انحنای ظریف مجسمه دست می کشم ، به دستنوشته جوهری دوستی یا خطوط کتابی محبوب دست می کشم ، به عکس ، به شمع ، به شعله دست می کشم و جای انگشت هایم همیشه روی آینه می ماند ، چطور می توانم تمام سهم لمس کردن آدم ها را با لبخند پرکنم ؟
تهران خوبی اش این است که وقتی شب آخرین تاکسی دود گرفته را سوار می شوی و به خانه می روی انگار از جنگ برگشته ای . روز ، تو را پر از حس خوب و بد می کند ، جذبه و انزجار ، عشق و تنفر ، امید و نا امیدی ، تحسین و فحش .
اینجا با همان حجمی که می روی بر میگردی . هر چه قدر هم تنفس مصنوعی به اطراف بدهی ضربان کندش رو به موت است . حالا می شود مثل من از رو نرفت و آن قدر تنفس و شوک داد که آهنگ ضربان ، دولا و پهنا برگردد . حالا همکارهایم من را هر روز می بوسند و و بعضی ها سلام فارسی می کنند .
اما من پر توقع تر از این حرف ها هستم . دلم آن درد دل کردن های بی تمام را می خواهد که به هم بچسبیم و دست های هم را فشار دهیم . با آن دلداری های مهربان به درد نخور الکی و این بازی که عادت شده بود ..و لک نمی کرد .