همه این ها را وقتی بی خوابی به کله ام زده است تجسم می کنم . تجسمی که من نمی کنمش . خودش من را درخت می کند . خودش هر بلایی که بخواهد به سرم می آورد .
چند نیمه شب پیش باران می آمد . من روی ملحفه سفید تخت تبدیل به " رنگ " شدم . تمام جسم من کلاژ رنگ و روغن بود که زیر باران خیابان ذره ذره شسته می شد. من این شسته شدن و تحلیل رفتن را حس می کردم . رنگ هایی که با آب باران قطره قطره از من می ریختند و توی چاک سنگفرش های خیابان فرو می رفتند و مارپیچ روان می شدند .
یا "درد" می شوم . بی خوابی فرمان می دهد که جسم من تبدیل به مفهوم " درد " بی جسم شود . مغز من قدرت را از من می گیرد . همه چیز خود به خود و پر سرعت جلو می رود . نمی دانم مغز و حس و بدن با هم چه کار می کنند که تن سلولی من تبدیل به یک حس بی جسم می شود و نقشش را آن قدر ماهر بازی می کند که می ترساندم . "درد" بودن از درخت و رنگ و ابر بودن سخت تر است . "درد"ی که توی بدن و قلب دیگران سر می خورد ، پیچیده است . نمی توانم جلوی هوسرانی و هرزه گری های مغزم را بگیرم . مثل یک شعده باز بی رحم ، من را به هر مفهوم عینی و ذهنی که عشقش بکشد تبدیل می کند . با من بازی می کند ، اذیتم می کند و گاهی هم آن قدر سرمست که می خواهم برای همیشه توی جادویش بمانم . مثل همان وقت ها که باد خنک می شوم یا باران توی جنگل یا یک تکه سنگ وسط رودخانه آرام .
امشب هم بلای بدی سرم آورد . بی خوابی ام را که می بیند شهوت ران می شود . تا خود صبح مغز چروک وحشی ام ترانه"ادیت پیاف " را مثل یک نوار تمام نشدنی توی سرم کوبید . آن هم فقط یک واژه اش را : " پادام پادام پادم " . " پادام پادام پادام " . " پادام پادام پادام " ..و مقداری هم رقص زوربای یونانی کرد .
گاهی دلم می خواهد این دو نیمکره اسفنجی چروک را از سرم بیرون بیاورم و خوب بشورمشان . بین همه حفره ها و پیچ و خم و لایه های چروکش را تمیز کنم تا این چرکابه چندین ساله بیرون بریزد .
و چند پ.نون بی ربط :
۱: پول "سنتوری " مهرجویی عزیز را به حسابش واریز کنید . خواهش می کنم .
۲ : از "رضا " که به خاطر من رفته است توی زعفرانیه قدم زده و ترانه " زمستان است " شجریان گوش داده هزار تا ممنون .
۳ : از "بهزاد باشو " ی خوب که شعر های براهنی را برایم فرستاد باز هم هزار تا ممنون
۴: از "دنا" ، " کاوه " ، " مرتضی " ، " سعید " ،"مهدی س " ، "نازنین " و " ریحانه " که همیشه از این راه دور به من زنگ می زنند و نمی گذارند تنهایی را بفهمم هزار تای دیگر ممنون .
۵ : از " عطیه " که نمی گذارد خبر های بد را بفهمم و آهنگ ها و بلوتوث هایی که تلفنی برایم می گذارد و از" علیرضا " به خاطر همه کارهایی که برایم انجام داده و زحمت هایی که روی دوشش انداختم و دلسوزی هایش هزار تا هزار تا مرسی .
۶ : دلم برای بغل کردن و بوسیدن همه تان تنگ شده .
هانی.