اینجا مزه ته مداد جویده میدهد..بوی پاک کن نو ,مثل یک تکه کاغذ پاره,لمس کتاب فارسی چروک شده زیر باران
من
یک "هانیه"! ..گاهی آن قدر این کلمه را پیش خودم تکرار می کنم که مفهوم خودش را از دست می دهد و برایم گنگ می شود و باد می کند روی دستم! همان وقت است که دلم می خواهد سرم را بکوبم به دیوار یا توی تختم فرو بروم و غیب شوم!!
دل من پمپ بنزین است لب به سیگار که می شوی منفجر می شود روی نگاتیو های فلینی وقتی جلسومینا منتظر زامپانوست پیدایت نمی کنم توی کیسه آرام بخش هایم نه! ترامادول نباش در حراج فصلی داروخانه ها به تیراژ افسردگی یا عرق سگی دبه ای پشت پستوی تلنبار کله های گوسفندی
شراب بورگاندی سی ساله من باش از آن ها که هیچ وقت پیدایت نمیکنم.
30 جون
نوشته شده توسط هانیه بختیار در دوشنبه 10 تیر1387 | موضوع: