<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بلاگ نوشت</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/</link>
<description>اینجا مزه ته مداد جویده میدهد..بوی پاک کن نو ,مثل یک تکه کاغذ پاره,لمس کتاب فارسی چروک شده زیر باران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 08 Jul 2009 08:14:29 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>انجمن وبلاگ نویسان مُرده</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-111.aspx</link>
<description>این جا دنیای وبلاگ نویسان مُرده است . دنیای وبلاگ نویسان پر بغض و آشفته . وبلاگ نویس هایی که کندی باز کردنِ صفحه ها به هجوم کلمات توی ذهن هایشان ، ترمز ناگهانی و تند می زند .انگار  تمام خلاقیت و انرژی نوشتن ، پشت لحظه های کش دارِ &quot; آیا &quot; وصل شدن به شهر مجازی مثل ماهی ته تُنگ تَنگ آرام آرام می میرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;این جا قبرستان وبلاگ های تاریخ گذشته است . بچه هایی که پر حرارت پیدا شدند و توی سردخانه های این رخوت نا امید گم شدند . وبلاگ نویس های شاعر ، بی الهام شده اند ، وبلاگ نویس های روزنامه چی ، یا بی روزنامه اند یا فراری یا زندانی یا بی حوصله تر از این حرف ها که حوصلۀ حرف داشته باشند . روزمره نویس ها ، توی روزهایشان چیزی برای نوشتن پیدا نمی کنند و سینمایی ها تنها خبر ممنوع التصویر و ممنوع الپخش ها را دکمه می زنند . خیلی از رفقا بسته اند و رفته اند . بعضی ها را هم بسته اند و بُرده اند . آن ها که می خواهند بنویسند فیلتر شده اند یا بوی خون کلماتشان را غرق کرده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تا کی دوباره پا بگیرد این ساقه جوان در آتش سوخته..&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 08:14:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=111</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-111.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-110.aspx</link>
<description>صدای سوت موشک را شنیدم . نزدیک تر و نزدیک تر شد و حالا دیگر مطمئن بودم می خورد توی سرِ ما . سقف را شکافت و همه چیز معلق شد . من از زمین کنده شدم و توی هوا بی وزن می چرخیدم . فکر می کردم حتما دست و پایم کنده شده یا دلم شکافته است . هیچ مقاومتی نبود . باید می مردم و من مُردم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..چند ثانیه ای از مُردنم گذشته بود . من مُرده بودم و خب حالا نمی دانستم باید چه کار کنم . یک چیزی این وسط جور در نیامده بود . چشم هایم باز شد و چسبید به سقف . روی تختم بودم و هوا آن قدر روشن بود که بفهمم نزدیک ظهر است . طول کشید تا خودم را جمع کنم و به خودم بگویم خب خواب است دیگر .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا از آن روز هی فکر می کنم واقعا زنده ای هستم که فقط خواب دیده مُرده است یا مُرده ای هستم که خیال می کند زنده است.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 10:13:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=110</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-110.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پشت هم گزارش سقوط برگ </title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-109.aspx</link>
<description>من از سایت های شما می ترسم . از این همه تیتر های پر رنگ بدخبر می ترسم . از آخرین مصاحبه های  وکیل زندانی ها و اعدامی ها می ترسم . از اطلاع شمارش روزهای اعتصاب غذا و تعداد بازداشتی های جدید می ترسم . از خبر حکم و وثیقه می ترسم . از دانستن اسم اعدام شده ها و منتظر اعدام ها می ترسم . از خبر طرح های خلاقانه جمع خانه های مجردی و مجرد های بی خانه و بی امید می ترسم . از مناظره ها ، تکذیب ها ، جوابیه های گنگ و لال می ترسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من این روز ها خسته ام و دلزده . از سخنرانی و سخنران خسته ام . از امضا و حمایت و همایش خسته ام . از عکس های داغ و تازه شکنجه در فلان گوشه زمین جفا کش خسته ام . از خبر سفر های انتخاباتی و این الاکلنگ زهوار در رفته جاه طلبی خسته ام  . من از دیدن هر روزه چهره بعضی ها در فارس و ایرنا و گویا و بالاترین دلم به هم می خورد . از لبخند کج و راستشان ، از انگشت اشاره شان که هر روز به طرفی نشانه می روند ، از رنگ کت و شلوارهایشان بیزارم . از عبارت &quot; ضرب و شتم &quot; ، &quot;وضعیت نا مشخص &quot; ، &quot; وابستگی به جریان موسوم..&quot; بیزارم .  من از هجوم این همه خبر نفس گیر بیزارم .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین است که از سایت های شما می ترسم ...وچون مالیخولیا در سرزمین من همه گیر بود و فراوان ، دچارش شدم تا هر روز  صد باره ، آوارِ این همه خبر خرابیِ احوال را بگردم . بترسم و بخوانم . بخوانم و رنج ببرم . رنج ببرم و متنفر شوم . متنفر از کبک های سر در برف که شجاعت ترسیدن را ندارند و مالیخولیای مقدس به تن بی رگشان ، افتخار رخنه نداده است .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 07:40:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=109</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-109.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-108.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                            &lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://4.bp.blogspot.com/_S_49etPTXTc/RoCjSsyb0ZI/AAAAAAAAASg/x1urjxMHgJA/s400/affiche_Paris__je_t_aime_2005_1.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان این همه خبر بد ، خبر دستگیری و اعدام و محکوم به سنگسار ، خبر سخنرانی های مضحک و کهنه ، میان این همه دلزدگی و پژمردگی وطن که انگار بوی اتاق مریض منتظر مرگ را می دهد ، میان این همه تو و منی ، این همه خس خس نفس های امید ، میان این همه تهوع ، تکرار ، تنش انتخاباتی ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..فیلم خوب ببینیم که هوایی تازه شود&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Apr 2009 20:47:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=108</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-108.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-106.aspx</link>
<description>دلم می خواهد بروم رود گنگ و با مرتاض ها تنم را به گنگ بزنم و خاکستر مرده ها را که روی آب می نشیند ببینم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم افغانستان . توی بازار کابل و هرات چرخ بزنم و با مردم گپ بزنم ، اما می ترسم . دلم می خواهد بروم آفریقا ، بروم به صحراهای گرسنه و بیمارش ، بروم توی چادر های صحرایی زندگی کنم و کاری بکنم  ، اما می ترسم .دلم می خواهد بروم کمپ پناهندگان ترکیه و حرف هایشان را بشنوم  ، اما از امید آن ها می ترسم . دلم می خواهد بروم جنوب غربی همین شهر خودمان ، محله سیاه ها و مدتی توی دست و پایشان مثل یک مزاحم بچرخم و زندگی کنم ، اما می ترسم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.. و ترس ، به دوست داشتن های من یک گازِ زشت و بد ترکیب زده است . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 28 Apr 2009 22:24:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=106</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-106.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دو سه روز..</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-105.aspx</link>
<description>سه چهار  روز است که  من با &quot; انور مشدی &quot; و &quot; خورشید کلاه &quot; و &quot; ممدو &quot; زندگی می کنم . هیچ وقت جنوب را ندیده ام . بندر لنگه را ندیده ام اما داغی ماسه های لنگه را وقتی احمد محمود حرفش را می زند ، روی تنم می فهمم . کتاب را جیره بندی می کنم . بعضی وقت ها دلم لک می زند یک صفحه بیشتر بخوانم اما از روزهای بی کتاب می ترسم .معلوم است که کتاب فارسی را ترجیح می دهم .  دلم می خواهد &quot; انور مشدی &quot; حالا حالا ها توی قهوه خانه اش نشسته باشد و من حالا حالا ها نفهمم چرا سرباز از بندر کنگ به لنگه نمی آید . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عصر که باران زد ، کتاب را بستم و  باور داشتم که همه آدم های توی کتاب ها و فیلم هایی که دیده ام ، واقعی واقعی هستند . دارند یک جایی زیر همین آسمان نفس می کشند . خوب است وقتی چیز هایی را که دوست داری باور می کنی . همین باور آدم های نوشته شده و نگاتیو شده است که آدم را هی توی خودش غرق می کند . بعد فکر می کنم همیشه از این همه کتاب و فیلم خوب عقبم . همیشه عقبم . ولع زیادی مثل ویار توی وجودم می پیچد . ولعی که به من عذاب وجدان هم می دهد . دلشوره می گیرم . یک هو گیج می شوم از همه کارهای نکرده . ازهمه چیزهایی که می خواستم بنویسم و ننوشتم ، چیزهایی که می خواستم بخوانم و نخواندم . و این عذاب وجدان این قدر نحس و نکبت بار می شود که اصلا جا می زنم .  این قدر کار های نکرده بزرگ و بزرگ تر می شوند که من زیر سایه اش کوچک و ناچیز می شوم و دست و پایم را گم می کنم . من هیچ وقت جنگنده خوبی نبوده ام . همیشه گوشه آرام و بی رقابت را ترجیح داده ام .  برای فتح قله های بزرگ فکر می کنم کمی مردش نیستم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برای همین می روم زیر پتو و پاهایم را توی شکمم جمع می کنم و این جوری خودم را از خودم پنهان می کنم  . صفحه ها را ورق می زنم  . صفحه چندم ؟ پناه می برم به همان  &quot; بازار مساح &quot; ، قهوه خانه انور مشدی . دلم می خواهد تا همیشه آن جا بنشینم و &quot; آهن &quot; کباب آتش کند . خوابم می گیرد ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 22 Apr 2009 07:34:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=105</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-105.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-104.aspx</link>
<description>مثل یک گرد سفید&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از ذهن پُر سرفۀ تخته پاک کن کلاس&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;شسته می شوم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                  ...روز آخر مدرسه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                               &lt;FONT size=1&gt;۲۶ فوریه ۲۰۰۹&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 28 Feb 2009 11:31:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=104</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-104.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-103.aspx</link>
<description>چسبیده است&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گونه راستم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;             به گودی آرنج تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;میان این دو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;          جهانیست عرق کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با هزاران سلول رنگ پریده من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              که نای نوش نازک خون را ندارند&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و هزاران سلول سرخ و سالم تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                     که زیر پوست گونه ام&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                           تپ تپ می کنند و&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                   جا می اندازند روی صورتم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;     مثل ماه گرفتگی مادرزاد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               مثل مهر مبهم کم جوهر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;انگار سند می زنی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه من را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;         به نام خودت &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..و سرخ می کنم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;           گونه چپ و راستم را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               هر بعد از ظهر کرخت زمستان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;               که خوابم می برد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                روی گودی پهن آرنج تو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;        و جهانی عرق کرده&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;              نطفه می بندد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                           &lt;FONT size=1&gt;۲۱ فوریه ۲۰۰۹&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Feb 2009 09:35:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=103</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-103.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من سگ ولگرد هدایتم </title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-102.aspx</link>
<description>&quot; من یک سگ بی صاحبم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چراگاهم یک حیاط خشک&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه دزدی هست که بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه عشق هست که بورزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه مرگ هست که بمیرم..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سگ ولگرد هدایتم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;عمری در خیابان ها ولو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه دزد هست که بگیرم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه پرواز می کنم نه جستجو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;می پرد به چشمانم غم کبوتر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نه قلاده دارم نه آرزو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;واق واق سگ..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ترانه سگ از دست رفته من&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;داد بزن زندگی سگی را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مرگ را صدا کن قبر را بخواه&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من سگ ولگردم عمری در خیابان ها ولو&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هفت ، هفت جانم سگ جانم &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* &lt;FONT size=1&gt;شاعرش را که همه می دانند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=1&gt;* تقدیم به همه سگ های ولگرد هدایت &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 05:12:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=102</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-102.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>*&quot;عمو زنجیر باف زنجیرتو بنازم/چشم منو انجیرتو بنازم&quot;</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-101.aspx</link>
<description>ساعت سه و نیم نیمه شب است . بعد از یک کابوس از خواب پریده ام . هر چه فکر می کنم یادم نمی آیدش . تصمیم می گیرم  این بار از جایم بلند نشوم  تا خوابم ببرد . نمی شود . تشنه ام است و آب خنک توی یخچال نیست . یکی از این انرژی زا ها را می خورم و حالت تهوع می گیرم . بر می گردم روی تخت و نفسم را حبس می کنم و آزاد . حبس می کنم و آزاد .. فکر می کنم چند ساعت مانده تا هوا روشن شود  . سعی می کنم گوسفند هایم را بشمارم . تا پنجا و سه بیشتر حوصله شان را ندارم . سعی می کنم خودم را کنار دریایی ، ساحلی ، کوفتی تجسم کنم . فایده ندارد . یک جایی شبیه لوکیشن های فیلم &quot; ماما میا &quot; خوب است اما هی پرتاب می شوم به &quot; هپنس تنس &quot; . بعد هم فکر از دستم لیز می خورد . سُر می خورد . می دانم دیگر نمی گیرمش . رفته است . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;حالا صدای حسین پناهی با فرکانس های مغزم بالا و پایین می شود : &quot; نترس ! کافر نمی شوم زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم &quot; . بعد یک لحظه به همه چیز شک می کنم و پاهایم را توی شکمم فشار می دهم . دوباره خدا را هست می کنم  و بالشم را روی صورتم می گذارم .نیم ساعتی هی شک می کنم و هی ایمان می آورم .  بازوی راستم درد می کند . باز زیر سرم مانده . یک لحظه یادم می آید فلان شلوارم را چند وقتیست ندیده ام . کجاست ؟ بلند می شوم و کمد لباس ها را نگاه می کنم . همان اول ها آویزان است . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هوا کی روشن می شود ؟ بالشم را بر عکس می گذارم و به جاهای خنک تخت می چسبم . یاد یکی از کامنت های وبلاگم می افتم . یک چیزی در این مایه ها که &quot; ای شما که در آمریکا کنسرت مایکل جکسون و امی نم می روید و پدرانتان جنگیده اند ، حق ندارید هم غصه من باشید &quot; . جمله هایش خوب یادم نیست اما مفهومش همین ها بود .فکر می کنم کنسرت مایکل جکسون نرفته ام اما اگر &quot; لارا فابین &quot; بیاید حتما می روم .باز پاهایم را برای پیدا کردن جای خنک می چرخانم  و ضربان قلبم را از توی بالش می شنوم . یک دو . یک دو . انگار هوای خانه سرد است . دوباره بلند می شوم و هیتر را روشن می کنم . به همان جای تخت که گرم تر مانده می خزم . باید به خواهرم تلفن بزنم . یکدفعه دلم برای صدایش تنگ شد . تولد پدرم چهار بهمن است . از کدام سایت کادو می فرستادم ؟ عطر خوب است . مامان بزرگم این هفته چشمش را عمل می کند . چرا توکای مقدس مثل قبل ها یک روز در میان و جذاب نمی نویسد ؟ لیست کتاب های فارسی که نوشتم را کجا گذاشته ام ؟ قیمتش را با موبایل زیر پتو حساب می کنم . صد و هفتاد و سه هزار تومان می شود . حالا به کی بگویم برود بخرد و بفرستد ؟ پُست کیلویی چند می شد ؟ یادم نیست . سینما ونک را هم یادم نیست کدام طرف میدان بود . سیاوش و نازنین و رضا پیغام گذاشته اند . هنوز گوش نداده ام . چرا زنگ نمی زنم ؟ می زنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دوباره بلند می شوم .ساعت پنج و شانزده دقیقه است . قید خواب را از همان وقت تشنگی دو ساعت پیش زدم . فکر می کنم یک چیزی توی گوگل می زنم و می خوانم تا صبح شود . می زنم : &quot; لورکا &quot; . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;* تیتر از حسین پناهی&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 Jan 2009 10:23:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=101</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-101.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
