<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بلاگ نوشت</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/</link>
<description>اینجا مزه ته مداد جویده میدهد..بوی پاک کن نو ,مثل یک تکه کاغذ پاره,لمس کتاب فارسی چروک شده زیر باران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 30 Jun 2008 15:32:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-86.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;دل من&lt;br /&gt;پمپ بنزین است&lt;br /&gt;لب به سیگار که می شوی &lt;br /&gt;منفجر می شود&lt;br /&gt;روی نگاتیو های فلینی&lt;br /&gt;وقتی جلسومینا منتظر زامپانوست&lt;br /&gt;پیدایت نمی کنم &lt;br /&gt;توی کیسه آرام بخش هایم&lt;br /&gt;نه!&lt;br /&gt;ترامادول نباش&lt;br /&gt;در حراج فصلی داروخانه ها به تیراژ افسردگی&lt;br /&gt;یا عرق سگی دبه ای&lt;br /&gt;پشت پستوی تلنبار کله های گوسفندی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شراب بورگاندی سی ساله من باش&lt;br /&gt;از آن ها که هیچ وقت &lt;br /&gt;                             پیدایت نمیکنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                   &lt;font size=&quot;1&quot;&gt;30 جون&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 15:32:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=86</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-86.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-85.aspx</link>
<description>
&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;گویش افغانی را دوست دارم . افغان ها را هم . نگاه نجیبی دارند .  بر عکس نسل دومی های ایرانی در آمریکا خوب فارسی صحبت می کنند و به موسیقی افغانی هنوز دلشادند . وبلاگ هایی را که از افغانستان می نویسند نگاه می کنم ، از هرات ، از بامیان ، از کابل ،  از غزنی . خوشحالم که امروز در بامیانی که ویران بود  کلاس وبلاگ نویسی بر گزار می شود و با این بی برقی تابستان افغانستان وبلاگ هایشان را به روز می کنند .&lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;br style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;span style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;نسیم فکرت از کابل نوشته است : &quot; هر شب منتظر بودم چه وقت برق اسماعیل خان مذب می آید که من بتوانم پادکستم را درست کنم . من در بیست و چهار ساعت به چهار ساعت برق دسترسی دارم ، راستش وقتی برق می آید دست پاچه می شوم  که از این برق شریف چگونه استفاده کنم که بعد پشیمان نشوم &quot; &lt;/span&gt;&lt;br style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot; /&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;مسافر می نویسد : &quot; سوار تکسی می شوم .  اولین سوال تکسی ران این است : &quot; از کجا می آیید بخیر وطندار ؟&quot;  می گویم از هرات . دومین سوالش این است : &quot; نرخ و نوا به هرات چطور بود ؟ آرد به چند رسیده بود ؟ &quot; می گویم :&quot;نمی دانم &quot; می گوید : &quot; خی بی غم هستی نوش جانت &quot;  . دیر وقت است که به کارته سه می رسم . کارت سه بر خلاف همیشه که برق داشت امشب برق ندارد . پسر جوانی می پرسد : &quot; از هرات کی آمدی بخیر ؟ &quot; میگویم همین حالا نیم ساعتی میشه بلافاصله میپرسد : &quot; آرد به چند بود در هرات ؟&quot;
می گویم هرات هم کشور دیگری نیست همین قیمت های کابل بود میگوید : &quot;گفتم
آنجا سرمرزه شاید ارزان ترباشه.....&quot; گفتم: نه برارجان  همه جا آسمان همی
رنگه .... پرسیدم : برق ندارید ؟ گفت نه برق کجا بود؟ یک شب درمیان شده 
نوبتی است امشب نوبت ما نیست .....&quot;میپرسد برق هرات چطوره ؟&quot; .....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عاصف حسینی می نویسد : &quot; &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;هوا
که گرم می شود، درخت های لاغر کابل که جوانه می زنند، ما می ترسیم...
انفجار، انتحار و تقسیم قدرت پیش روی است... درخت های کابل که لاغر و ضعیف
می شوند، ریش طالبان دراز می شود... باران که کم می شود، هوای جهنمی جنوب،
گل های خشخاش را بار می دهد... بهار که می شود تپه ها تپه ها افیون گل می
دهد و ما باز معتاد می شویم... سایه ی درختی را در شهر نو غنیمت می بینیم
و تن لش خود را به آن می کشیم... دیگر چی فرق می کند که صدای انفجار از
کدام سوی آمد... ریاست جمهوری آرام و قراری باشد!&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;بهار که می شود، ما بیشتر می ترسیم... فصل تقسیم قدرت و تریاک نزدیک است... &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; style=&quot;font-family: tahoma,arial,helvetica,sans-serif;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 14 Jun 2008 20:15:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=85</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-85.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مث سگ</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-84.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;*ما نمی دانیم اسم اعظم سگ&lt;br /&gt;
ما نمی فهمیم هیچ از غم سگ&lt;br /&gt;
ما سگ مردمان که وفا می کنیم عین سگ&lt;br /&gt;
ما که نمی دهدمان هیچ جهان محل سگ&lt;br /&gt;
ما که پارس می کنیم&lt;br /&gt;
ما که رنج می بریم&lt;br /&gt;
ما که دم تکان می دهیم&lt;br /&gt;
ما که سیر می شویم&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;font size=&quot;1&quot;&gt;محسن نامجو&lt;/font&gt;&lt;br /&gt;
</description>
<pubDate>Fri, 13 Jun 2008 15:52:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=84</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-84.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>رویای جسور</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-83.aspx</link>
<description>کاش می شد صادق خان . کاش می شد می دیدمت . رویایم آن قدر جسور نیست که بپرد تا شاگردی یا رفاقت با تو . رویایم به لحظه های خیلی کوتاه و لال قانع است . مثلا کاش یک بار ، فقط یک بار توی کافه ای که می نشستی ، می نشستم . چند صندلی آن طرف تر نفسم را حبس می کردم و به حرکت دست هایت ، این پا روی آن پا انداختن هایت ، به نگاه خجالتی و پر درد زیر کلاه مشکی لبه دارت خیره و مبهوت می شدم . شاید تعداد سرفه هایت را می شمردم یا تعداد جرعه های قهوه ات را . شاید ساعت ها نوشتنت را تماشا می کردم و برگ های سیاهی را که دور می انداختی ، بیرون می کشیدم و لمس می کردم ، بو می کردم . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صادق خان کاش یک بار قلاده نگاه هایمان ول می شد و چشم در چشم می شدیم توی همان کافه نمی دانم کجا . تو نگاهت را میکشیدی از من  به پایه فلزی میز یا خاک روی کفش یا ساعتت و من همان یک ثانیه را ، همان یک صدم ثانیه را می بلعیدم و هزار هزار بار از نو متولدش می کردم . من دوست داشتم آن نگاه ها را ببینم . آن نگاه های نا امید و منزوی را ، آن نگاه های زخمی فلسفه را ، آن گوشه گیری و غم هزارساله را که زیر لبه کلاهت ، سایه دار می شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;کاش یک بار من دنبالت می دویدم و صدایت می کردم  :&quot; آقا خودکارتان را جا گذاشتید &quot; . و تو بر می گشتی و دستت را دراز می کردی و ته خودکار را میگرفتی . آن وقت فاصله مان برای یک لحظه اندازه قد خودکار بود . خودکار تو . حتما بوی انگشت هایت را می داد وقتی چیزی می نوشتی . شاید چند خطی برای &quot; بوف کور &quot; یا&quot; زنده به گور&quot; .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نمیدانم . رویای جسوریست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;پ.نون : امشب جایی بودم و آدم هایی را دیدم که به قول صادق هدایت &quot; آدم هایی بودند با یک دهان که فقط یک مشت روده آن را به مقعدشان وصل کرده &quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Jun 2008 10:01:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=83</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-83.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-82.aspx</link>
<description>دیشب خواب دیدم رفته ام تهران . خوابم را لمس می کردم . بوی تهران را نفس می کشیدم . همه چیز زنده حس کردنی بود . رنگ داشت ، حرکت داشت . خواب دیدم در اتاقم را باز کردم و روی تختم دراز کشیدم و یک لحظه حس امنیتی داشتم که مثل آرامش مرگ بود . توی خیابان ها می دویدم و بی دلیل می خندیدم . همه آن ها که دوستشان دارم را با عشق بغل می کردم و سرخوش بودم . مست مست .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;توی خواب بارها به خودم اطمینان دادم که خواب نیستم و همه این ها عین حقیقت است . چون من لمس می کنم . دیوارهای خانه مان را ، تختم را ، صورت آدم ها را می توانم لمس کنم . پس خواب نیستم . من در تهران هستم . این جا اتاق خودم است . این هم کتاب هایم . این پرده و پنجره خودم . ببین ،  حریر پرده را دست می کشم و حسش  می کنم . گل های آفتابگردان روتختی سبزوسفیدم را دست می کشم و حسش می کنم .حس یعنی بیداری . خودم را روی تختم می اندازم و می خوابم . انگار سالهاست نخوابیده ام ..می خوابم ..با لبخند..&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ساعت نمی دانم چند است . نمی دانم صبح است یا ظهر یا عصر . اما از نوری که توی پلک های تاریکم نشت می کند می دانم روز است . جرات ندارم چشم هایم را باز کنم . من کجا هستم ؟ تهران یا واشینگتن ؟ نمی دانم . حتما تهرانم . چون خودم دیدم بارهایم را تحویل دادم و سوار هواپیما شدم و رفتم . آره حتما تهرانم . اما باز هم  چشم هایم را باز نمی کنم .حواسم را جمع می کنم . از جنس تشک تختم می فهمم در خانه مان توی خیابان کانکتیکت هستم .حرکت نمی کنم . چشم هایم را باز نمی کنم . رویا نمی کنم .  واقعا دوست داشتم حالا کجا بودم ؟ واقعا کجا ؟     دیگر برایم فرقی نمی کند . تهران ، آمریکا یا هر جای دیگر . از این تب و تاب ها عبور کرده ام . حوصله بازی با کلمه های کهنه و حس های کهنه را هم ندارم . من آدم تنوع طلبی هستم . شاید بروم دنبال چیز جدید تری . کلمه های جدید تر ، دل دل های نو تر ..من عبور کرده ام...و این خوب است .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 08:45:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=82</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-82.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-81.aspx</link>
<description>*۱- شب ها خوابیدن حیف است . این که لحظه لحظه سکوت شب را از دست بدهم حیف است . تا صبح بیدار می مانم و وقتی ته آسمان کم کم سفید می شود تنم یخ می کند . نصفه شب ها بهترین وقت برای فیلم دیدن است ، برای نگاه انداختن به وبلاگ بچه ها ، برای گپ های اینترنتی . درست وقتی پنج و ده دقیقه  صبح می شود بوی قهوه غلیظ همسایه توی خانه می پیچد و من به این لحظه اعتیاد شدیدی دارم . ده دقیقه به شش صدای بسته شدن درش را می شنوم و اگر یک روز دیر کند منتظر می مانم . رفیقی دارم که پایه فیلم دیدن های نصفه شبیست و بعد هم تا سحر متحیر ماندن و فیلم را قطره چکانی کردن . حالا دو روز است که رفته ایران و  وقت فیلم دیدن جای خالی اش روی مبل قرمز کنار پنجره خالیست . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲-چند روز پیش وقتی از خرید روزانه بر می گشتیم هوس دریا به سرمان زد . سر ماشین را کج کردیم و با یک دست لباس تنمان راه افتادیم به طرف اقیانوس آتلانتیک . با علی ، آریا و بردیا تا خود دریا فریدون فروغی و نامجو و اصلانی گوش دادیم . نیمه شب اقیانوس مثل وهم بود . رد موج باد روی شن ساحل پا نخورده . موج های وحشی و دریای تاریک و سیاهی مطلق. بدون آدمی ، بدون صدایی . ترسی جذاب بود که توی دلش تاب می خوردیم  . سوزی که از قلب دریا به تنمان سوزن می زد خواستنی و محبوس نفس بود . آتش روشن کردن دم سحری و جیغ زدن های سر خوش و سکوتِ مبهوتِ آمدن خورشید از پشت اقیانوس ، ماه بود .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳-کشف تازه مان جاییست که اسمش را &quot;کوچه عرب ها &quot; گذاشته ام .جایی در الکساندریا-ویرجینیا . که قلمرو عرب هاست . تمام دو طرف خیابان مغازه های عربیست . پر از قهوه خانه های تاریک ، قلیان و چای استکانی با نعنا و غذای عربی . همه سر در مغازه ها عربیست .تسبیح فروشی و لباس رقص عربی و سی دی نانسی عجرم و قرآن جیبی  و تابلوی و ان یکاد . پاتوق دوست داشتنی من است . تا صبح می شود یک گوشه تاریک توی قهوه خانه &quot;فیروز&quot;یا &quot;پرنس&quot;یا هرجای دیگرش کز کرد و توی دود قلیان عرب ها فرو رفت و توی خیال و فکر و رویا غرق شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴- من هنوز به آن ۲۱ گرمی فکر می کنم که آخر فیلم &quot;۲۱ گرم &quot; شان پن می گوید :&quot;&lt;FONT color=#191970&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;میگن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن هر کس که داره میمیره کم میشه...و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟مگه چی از ما کم میشه؟مگه چی میشه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟با رفتن اون چی میشه؟مگه چقدر ارزش داره؟21 گرم.....وزن یه سکه 5 سنتی...وزن یه مرغ مگس خوار.....یه تیکه شکلات..21 گرم چقدر وزن داره؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#ffffff&gt;* این پست هم به خاطر &quot; رضا&quot; که قول داده بودم امشب بنویسمش . &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 00:08:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=81</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-81.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>زنی که شیر 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 می چکد از پستان هایش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و رد ناف پیرهن را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                خیس می کند .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی که یائسه نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی که  آب می دهد &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                  شکوفه های دامن باد برده اش را &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                با عصاره سرخ انار تنش&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زنی که این روز ها&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                      مدام من را&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                         یاد باهار می اندازد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                              &lt;FONT size=1&gt;۵ آپریل ۲۰۰۸&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A&gt;&lt;IMG title=&quot;&quot; style=&quot;WIDTH: 220px; HEIGHT: 324px&quot; height=586 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.irancartoon.ir/gallery/albums/album88/010_G.jpg&quot; width=400 border=0 name=photo_j&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Apr 2008 09:46:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>تازگی ها دوست دارم با صدای رادیو بخوابم . دلم می خواهد فکر کنم وقتی در خواب و بیداری ام ، آدم هایی که نمی بینمشان شاد و بیدارند . گوینده هایی که صدایشان رو انداز گرمی می شود و انگاری  از دنیای همه چیز خوب ها می آیند.  از لحن سر خوشانه اغراق شده شان خوشم می آید . .  درست مثل وقت های کودکی و  نوجوانی که شب ها  با صدای دور و تو در توی بزرگ تر ها که از پشت در اتاق تاریک ، خفه و بم ولی آرام بخش بود ، می خوابیدم و صبح با صدای خش خش دمپایی و استکان هایی که روی میز می خورد و بحثی که اول صبحی گرم می شد بیدار می شدم  . همان وقت ها که همیشه سرویس مدرسه مدام بوق میزد و من هنوز دلم می خواست بچسبم به بالشم .   آن روپوش آبی روشن  که از دیشب خشک نشده بود  و ناچار خیس خیس می پوشیدمش و بند کفش های بازی که توی خاک کوچه  کشیده می شد  و غر غر راننده سرویس مدرسه و باز هم خواب توی ماشینی که از هر طرفش سوز می آمد و صدای گرم رادیو که تنمان را و خواب سحری مان را گرم می کرد . گرم . &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 03 Apr 2008 21:52:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از سر بی حوصلگی</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description> (باران مانده به ظهر . ویرجینیا ، جاده لیسبرگ . ماشین آریا رفیقم )
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : بوی سیگارو دوست دارم . اما این روزا بیشتر می کشیا . اون وق سرطان می گیری می میری تو این تنهایی ام یه هفته طول میکشه جنازتو پیدا کنیم . اصن نمی فهمیم کجا افتادی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : بیشتر می کشم از وقتی که سرم تو اون تصادفه خورد به شیشه و بیهوش شدم . می دونی ؟ مُردم . مرگو دیدم . آمبولانسا رو دیدم . بذار بکشم زود تر تموم شه لعنتی  . نمی دونی چه حال خوبی بود مرگه. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : خوب شد نمردیا . اگه می مردی من برمی گشتم ایران . یه دوست داشتم همین طوری مث تو سرش خورد به شیشه ماشین مُرد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : مُرد ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : مُرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : لعنتی . چرا مُرد ؟ بیا بکش بهتر می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : مُرد دیگه . برا چی می موند . یکی می شد مث من و تو ، شاکی ، خسته . بذار بمیره اصن . نمی کشم . بوش بسه ، خوبه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : می گم بابام نمیره یه وق من بالا سرش نباشم ؟ تا آخرم دوس نداش بیام . راسی دستت چی شده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : بریده . می بینی ؟ دُرُس رو رگمه . هاها فک کردی رگمو زدم جوجه ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : نه بابا این کاره نیستی . اما اگه می زدی من می رفتم ایران دیگه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : من اگه بفهمم مریضی خفن گرفتم شک نکن خودمو ریمُو می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : منم پایه ام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : من اگه خواستم ریمُو کنم مث &quot; صادق خان &quot; با اقتدار خودمو نیست می کنم . درز پنجره ها رو می بندم . با حوصله ، آروم ، آگاه . بعدشم دراز می کشم کف آشپزخونه . عین صادق خان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : من خودمو از بلندی میندازم تو دریا . چون هم ار پرت شدن می ترسم هم خفه شدن . می خوام دم آخری هر دو تا شو تا مغز استخونم بالا بکشم ... بکش ، این نیکوتین بهتر می کنه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : نمی کشم . بوش بسه . تشنمه . این cokeنصفه از کی تو ماشینته ؟ رنگش چرا اینجوریه .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : بابا مال چهار روز پیشه . بخور خوبه . فقط گرمه . راستی جریان اون خود کشی دسته جمعیه رو شنیده بودی تو اکباتان ؟ دسته جمعی ام باحاله . فک می کنی این جا از رفقا کیا پایه باشن ؟ همین جور برا خنده . بذار بخندیم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : مم . سیاوش پایه اس . علی که اصلن ، اون خیلی امیدواره ، حالش خوبه . ها ها . اون اصلن . خدا رو شکر که اصلن . ایمان چی ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : ایمانم چشاش برق داره . اما ازوناس که مخشو کار بگیری میاد وسط . امید داره اما میشه روش کار کرد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : هه . دیوونه . اصن چی شد حرف دراز شد تا اینجا جنازش؟ حرف بهتر نداشتیم ؟ تقصیر سیگار تو شد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : دیوونه . تقصیر دوست تو شد که مرده بود . گم شدیم تو جاده اصن . نمی دونی این exit  کجا میره ؟ دور شدیم از شهر . شمال و جنوبه اینجام که معلوم نیس . رسیدیم بالتیمور!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من :   نیگا کن به دماوند برو تجریش . ها ها . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آریا : الان پر ماهی قرمز و سبزس تجریش . اون بازار قدیمش تو یوتیوب هست . بکش . نیکوتین خوبه برا الان .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;من : نمی کشم . بوش خوبه . بسه . گفتی این cokeنصفه هه فقط چار روزه مونده ؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Mar 2008 07:45:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک چروک هرز</title>
<link>http://blognevesht.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>فکر می کنم درخت شده ام . انگشت های پا ، ریشه های توی خاک مرطوب هستند و بدن باریکم تنه درختی کم جان . بازوهایم شاخه های کلفت تر و انگشت هایم سر شاخه های نازک ترد . برگ ها را تجسم می کنم . خیال می کنم ریختنشان چه حسی دارد . شکوفه زدنشان کجای پوسته ام را قلقلک می دهد . حرکت ریز حشرات و کرم های درختی را زیر پوستم می فهمم و مور مور می شوم . جای کله ام نمی دانم کجاست در تجسم درخت شدن . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همه این ها را وقتی بی خوابی به کله ام زده است تجسم می کنم . تجسمی که من نمی کنمش . خودش من را درخت می کند . خودش هر بلایی که بخواهد به سرم می آورد . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چند نیمه شب پیش باران می آمد . من روی ملحفه سفید تخت تبدیل به &quot; رنگ &quot; شدم . تمام جسم من  کلاژ رنگ و روغن  بود که زیر باران خیابان ذره ذره شسته می شد. من این شسته شدن و تحلیل رفتن را حس می کردم . رنگ هایی که با آب باران قطره قطره از من می ریختند و توی چاک سنگفرش های خیابان  فرو می رفتند  و مارپیچ روان می شدند  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا &quot;درد&quot; می شوم . بی خوابی فرمان می دهد که جسم من تبدیل به مفهوم &quot; درد &quot; بی جسم شود . مغز من قدرت را از من می گیرد . همه چیز خود به خود  و پر سرعت جلو می رود . نمی دانم مغز و حس و بدن با هم چه کار می کنند که تن سلولی من تبدیل به یک حس بی جسم می شود و نقشش را آن قدر ماهر بازی می کند که می ترساندم .  &quot;درد&quot; بودن از درخت و رنگ و ابر بودن سخت تر است . &quot;درد&quot;ی که توی بدن و قلب دیگران سر می خورد ، پیچیده است . نمی توانم جلوی هوسرانی و هرزه گری های مغزم را بگیرم . مثل یک شعده باز بی رحم ، من را به هر مفهوم عینی و ذهنی که عشقش بکشد تبدیل می کند . با من بازی می کند ، اذیتم می کند و گاهی هم آن قدر سرمست که می خواهم برای همیشه توی جادویش بمانم . مثل همان وقت ها که باد خنک می شوم یا باران توی جنگل یا یک تکه سنگ وسط رودخانه آرام . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امشب هم بلای بدی سرم آورد . بی خوابی ام را که می بیند  شهوت ران می شود . تا خود صبح مغز چروک وحشی ام ترانه&quot;ادیت پیاف &quot; را مثل یک نوار تمام نشدنی توی سرم کوبید . آن هم فقط یک واژه اش را : &quot; پادام پادام پادم &quot; . &quot; پادام پادام پادام &quot; . &quot; پادام پادام پادام &quot; ..و مقداری هم رقص زوربای یونانی کرد  . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;گاهی دلم می خواهد این دو نیمکره اسفنجی چروک را از سرم بیرون بیاورم و خوب بشورمشان . بین همه حفره ها و پیچ و خم و لایه های چروکش را تمیز کنم تا این چرکابه چندین ساله بیرون بریزد .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و چند پ.نون بی ربط :&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۱: پول &quot;سنتوری &quot; مهرجویی عزیز را به حسابش واریز کنید . خواهش می کنم . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۲ : از &quot;&lt;A href=&quot;http://3noghteeh.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;رضا&lt;/A&gt; &quot; که به خاطر من رفته است توی زعفرانیه قدم زده و ترانه &quot; زمستان است &quot; شجریان گوش داده  هزار تا ممنون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۳ : از &quot;&lt;A href=&quot;http://behzadbashu.com/&quot; target=_blank&gt;بهزاد باشو&lt;/A&gt;  &quot; ی خوب که شعر های براهنی را برایم فرستاد  باز هم هزار تا ممنون &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۴: از  &quot;دنا&quot; ، &quot; &lt;A href=&quot;http://www.10-5.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;کاوه&lt;/A&gt; &quot; ، &quot; مرتضی &quot; ، &quot; &lt;A href=&quot;http://www.medadhayeshekaste.persianblog.ir/&quot; target=_blank&gt;سعید &lt;/A&gt; &quot;  ،&quot;مهدی س &quot; ،  &quot;نازنین &quot; و &quot; ریحانه &quot; که همیشه از این راه دور به من زنگ می زنند و نمی گذارند تنهایی را بفهمم  هزار تای دیگر ممنون .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۵ : از &quot; عطیه &quot; که نمی گذارد خبر های بد را بفهمم و آهنگ ها و بلوتوث هایی که تلفنی برایم می گذارد و از&quot; علیرضا &quot; به خاطر همه کارهایی که برایم انجام داده و زحمت هایی که روی دوشش انداختم  و دلسوزی هایش  هزار تا هزار تا مرسی . &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;۶ : دلم برای بغل کردن و بوسیدن همه تان تنگ شده .&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                                                                      هانی.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 08 Mar 2008 11:45:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=blognevesht&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>blognevesht</dc:creator>
<guid>http://blognevesht.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
